بایگانی

بایگانیِ دستهٔ ‘مَهسَتی گنجوی’

260

نوامبر 26, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

شب‌ها که به‌ناز با تو خفتم، همه رفت

دُرها که به‌نوکِ مژّه سُفتم، همه رفت

آرامِ دل و مونسِ جان‌ام بودی

رفتیّ و هرآن‌چه با تو گفتم، همه رفت

(مَهسَتی گنجوی)

دسته‌ها:مَهسَتی گنجوی

253

نوامبر 26, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

من بی میِ ناب زیستن نتوانم

بی‌باد کشید بارِ تن نتوانم

من بنده‌ی آن‌دَم‌ام که ساقی گوید

یک‌جامِ دگر بگیر و من نتوانم

(خیّام)


* این‌رباعی بدین‌صورت به «مَهسَتی گنجوی» هم نسبت داده شده است:

هم مستم و هم غلامِ سرمستانم!

بیزار ز زهد و بنده‌ی ایمانم!

من بنده‌ی آن‌دَمَم که ساقی گوید

یک‌جامِ دگر بگیر و من نستانم!

247

نوامبر 26, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

هرگه که دل‌ام فرصتِ آن‌دَم جوید

کز صد غمِ دل با تو یکی برگوید،

نامحرم و ناجنس درآن‌دَم گویی

از چرخ ببارد! از زمین برروید!

(مَهسَتی گنجوی)

دسته‌ها:مَهسَتی گنجوی

240

نوامبر 26, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

ایّام برآن است‌که تا بتواند

یک‌روز مرا به‌کامِ دل ننشاند!

عهدی دارد فلک که تا گِردِ جهان

خود می‌گردد، مرا همی‌گرداند!

(مَهسَتی گنجوی)

دسته‌ها:مَهسَتی گنجوی

233

نوامبر 26, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

قصّاب منیّ و در غمت می‌جوشم!

تا کارد به‌استخوان رسد می‌کوشم!

رسم است تو را که چون کُشی، بفروشی

از بهرِ خدا اگر کُشی، مفروشم…

(مَهسَتی گنجوی)

دسته‌ها:مَهسَتی گنجوی

226

نوامبر 26, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

چندان‌که به‌کارِ خویش وا می‌بینم

خود را به‌غمِ تو مبتلا می‌بینم.

این‌طُرفه که در آینه‌ی دل، شب‌وروز

من می‌نگرم ولی تو را می‌بینم!

(مَهسَتی گنجوی)

دسته‌ها:مَهسَتی گنجوی

219

نوامبر 26, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

جانا نفسی دور نه‌یی از یادم

دلتنگ مشو گر ز تو دور افتادم

گر آب شود جهان و آتش گیرد

من خاک شوم تا به‌تو آرَد بادم…

(مَهسَتی گنجوی)

دسته‌ها:مَهسَتی گنجوی

211

نوامبر 26, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

از ضعف، من آن‌چنان توانم‌رفتن

کز دیده‌ی خود نهان توانم‌رفتن!

بگداخته‌ام، چنان‌که گر آه کشم

با آه بر آسمان توانم‌رفتن!

(مَهسَتی گنجوی)

دسته‌ها:مَهسَتی گنجوی

204

نوامبر 25, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

مؤذن‌پسری تازه‌تر از لاله‌ی مرو،

رنگِ رخ‌اش آب برده از خونِ تذرو؛

آوازه‌ی قامتِ خوش‌اش چون برخاست

درحال، به‌باغ، درنماز آمد سرو!

(مَهسَتی گنجوی)

دسته‌ها:مَهسَتی گنجوی

198

نوامبر 25, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

زرد است ز عشقِ خاک‌بیزی رویم!

وین‌نادره‌را بهرِ کسی چون گویم!؟

این‌طرفه که خاک‌بیز زر جوید و من

زر در کف و خاک‌بیز را می‌جویم!

(مَهسَتی گنجوی)

دسته‌ها:مَهسَتی گنجوی

192

نوامبر 25, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

برخیز و بیا که حجره پرداخته‌ام

وَز بهرِ تو پرده‌یی‌خوش انداخته‌ام

با من به‌شرابی و کبابی درساز

کین‌هردو، ز دیده و ز دل ساخته‌ام…

(مَهسَتی گنجوی)

دسته‌ها:مَهسَتی گنجوی

186

نوامبر 25, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

در دامِ غمِ تو خسته‌یی نیست چو من

وَز جورِ تو دلشکسته‌یی نیست چو من

برخاسته‌گانِ عشقِ تو بسیارند

لیکن به‌وفا نشسته‌یی نیست چو من

(مَهسَتی گنجوی)

دسته‌ها:مَهسَتی گنجوی

179

نوامبر 22, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

طفلِ اشک‌ام مدام درنظر است!

(چه توان‌کرد؟ پاره‌ی جگر است!)

می‌رود یار و مدّعی از پی:

خوب و زشتِ زمانه در گذر است!

(مَهسَتی گنجوی)

دسته‌ها:مَهسَتی گنجوی

174

نوامبر 22, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

این‌ابیات‌را در وصفِ پسرکِ تیراندازی که درین‌فن مهارتی داشته سروده است:

کاشکی انگشتوان‌اش بودمی،

تا در انگشتش همی فرسودمی!

تا هرآن‌گاهی‌که تیر انداختی

خویشتن‌را کج بدو بنمودمی؛

تا به‌دندان راست کردی او مرا

بوسه‌یی چند از لبش بربودمی!

دسته‌ها:مَهسَتی گنجوی

169

نوامبر 22, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

قاضی چو زن‌اش حامله شد زار گریست

گفتا ز سرِ قهر که این‌واقعه چیست:

من پیرم و ک‌ی‌رِ من نمی‌خیزد هیچ!

وین‌قحبه نه مریم است، این بچه‌ی کیست!؟

(مَهسَتی گنجوی)

دسته‌ها:مَهسَتی گنجوی

164

نوامبر 22, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

آتش بوزید و جامه‌ی شوم بسوخت!

وز جامه‌ی شوم نیمه‌ی روم بسوخت!

برپای بُدَم‌که شمع‌را بنشانم:

آتش ز سرِ شمع همه‌موم بسوخت!

(مَهسَتی گنجوی)

دسته‌ها:مَهسَتی گنجوی

158

نوامبر 20, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

قصّاب چنان‌که عادتِ اوست، مرا

بفکند و بکشت و گفت کین‌خوست مرا

سر باز به‌عذر می‌نهد در پای‌ام

دَم می‌دَمَدَم تا بکند پوست مرا

(مَهسَتی گنجوی)

دسته‌ها:مَهسَتی گنجوی

153

نوامبر 20, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

من عهدِ تو سخت‌سست می‌دانستم

بشکستنِ آن، درست می‌دانستم

این‌دشمنی ای‌دوست که با من ز جفا

آخِر کردی، نخست می‌دانستم

(مَهسَتی گنجوی)

دسته‌ها:مَهسَتی گنجوی

148

نوامبر 20, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

هرشب ز غمت تازه‌عذابی بینم

در دیده به‌جای خواب، آبی بینم

وآن‌گه که چو نرگسِ تو خوابم ببرد

آشفته‌تر از زلفِ تو خوابی بینم…

(مَهسَتی گنجوی)

دسته‌ها:مَهسَتی گنجوی

142

نوامبر 20, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

در طاسِ فلک جرعه‌ی شادیّ و غم است

گه محنت‌ودولت است و گه بیش‌وکم است

آسوده دلی بُوَد که هر جرعه‌ی چرخ

نوشید و ننالید اگر جمله دَم است

(مَهسَتی گنجوی)

دسته‌ها:مَهسَتی گنجوی

136

نوامبر 19, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

هر کارد که از کشته‌ی خود برگیرد،

وَندر لب‌ودندانِ چو شکّر گیرد؛

گر بارِ دگر بر گلوی کشته نهد

از ذوقِ لب‌اش، زنده‌گی از سر گیرد!

(مَهسَتی گنجوی)

دسته‌ها:مَهسَتی گنجوی

130

نوامبر 19, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

ای‌باد که جان فدای پیغامِ تو باد

گر برگذری به‌کوی آن‌حورنژاد،

گو «در سرِ راه مَهسَتی‌را دیدم

کز آرزوی تو جانِ شیرین می‌داد»

(مَهسَتی گنجوی)

دسته‌ها:مَهسَتی گنجوی

124

نوامبر 18, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

در راهِ خدا صبور می‌باید بود

وز غیرِ خدا به‌دور می‌باید بود

از ظلمتِ حبسِ نفس، می‌باید جَست

مستغرقِ بحرِ نور می‌باید بود

(مَهسَتی گنجوی)

دسته‌ها:مَهسَتی گنجوی

118

نوامبر 18, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

زلفِ تو چو آهِ من درازی دارد

خُلقِ خوشِ تو بنده‌نوازی دارد

چشمِ خوشِ تو دوست ازآن می‌دارم

کز منّتِ سرمه بی‌نیازی دارد

(مَهسَتی گنجوی)

دسته‌ها:مَهسَتی گنجوی

113

نوامبر 18, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

ایّام چو آتش‌کده در سینه‌ی ماست.

عالَم همه در فسانه از کینه‌ی ماست.

اینک به‌مثل چو کوزه‌ی آب خوریم،

از خاکِ برادرانِ پیشینه‌ی ماست…

(مَهسَتی گنجوی)

دسته‌ها:مَهسَتی گنجوی

108

نوامبر 18, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

قصّه چه‌کنم که اشتیاقِ تو چه کرد

با من دلِ پُرزرق‌ونِفاقِ تو چه کرد

چون‌زلفِ درازِ تو شبی می‌باید

تا با تو بگویم‌که فِراقِ تو چه کرد…

(مَهسَتی گنجوی)

دسته‌ها:مَهسَتی گنجوی

103

نوامبر 17, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

آن‌بت‌که رخ‌اش رشگِ گلِ یاسمن است

وز غمزه‌ی شوخ فتنه‌ی مرد و زن است

دیدم به‌ره‌اش لطیف، چون‌آبِ روان

آن‌آبِ روان هنوز در چشمِ من است…

(مَهسَتی گنجوی)

دسته‌ها:مَهسَتی گنجوی

97

نوامبر 17, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

کار از لبِ خشک و دیده‌ی تر بگذشت

تیرِ ستم‌ات ز جان و دل بربگذشت

آبی‌م نمود بس‌تُنُک، آتشِ عشق

چون پای برآن نهادم از سر بگذشت…

(مَهسَتی گنجوی)

 

دسته‌ها:مَهسَتی گنجوی

91

نوامبر 17, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

این خوش‌پسران که اصل‌شان از چگل است

سبحان‌الله! سرشت‌شان از چه‌گِل است؟

شیرین‌سخن و شکرلب و سیم‌بَرَند

یارب‌که چنین آب‌حیات از چگل است!

(مَهسَتی گنجوی)

دسته‌ها:مَهسَتی گنجوی

84

نوامبر 17, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

پیشِ درِ آن‌کودکِ قصّاب گــَوی‌ست

هرلجظه به‌تازه‌گی در او خونِ نَوی‌ست

خونِ چو منی کجا بَرَش دارد قدر،

جایی‌که هزار خونِ ناحق به‌جَوی‌ست!؟

(مَهسَتی گنجوی)

دسته‌ها:مَهسَتی گنجوی

78

نوامبر 15, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

افسوس‌که اطرافِ گل‌ات خار گرفت:

زاغ آمد و لاله‌را به‌منقار گرفت!

سیمابِ زنخدانِ تو آورد مداد

شنگرفِ لبِ لعلِ تو زنگار گرفت!

(مَهسَتی گنجوی)

دسته‌ها:مَهسَتی گنجوی

73

نوامبر 15, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

خط بین‌که فلک بر رخِ دلخواه نبشت

بر گل رقمی بنفشه بی‌گاه نبشت

خورشید به بنده‌گی‌ش می‌داد خطی

کاغذ مگرش نبود و بر ماه نبشت

(مَهسَتی گنجوی)

دسته‌ها:مَهسَتی گنجوی

66

نوامبر 14, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

جانا دلِ مسکینِ من این کی پنداشت

کز وصلِ توئَم امید بَرباید داشت؟

آسوده بُدَم با تو، فلک نَپسَندید

خوش بود مرا با تو زمانه نگذاشت

(مَهسَتی گنجوی)

دسته‌ها:مَهسَتی گنجوی

60

نوامبر 13, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

تا شاهِ رخ‌ات مُلکِ بهاری بگرفت

هریک ز میانه پیشکاری بگرفت:

شد غمزه «وزیر» و ابروی‌ات «حاجب خاص»

لعل‌ات ز میانه «آبداری» بگرفت!

(مَهسَتی گنجوی)

دسته‌ها:مَهسَتی گنجوی

54

نوامبر 11, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

چشم‌ام چو برآن‌عارضِ گل‌گون افتاد
دل نیز ز راهِ دیده بیرون افتاد:
این گفت «من‌ام عاشق!» و آن گفت «من‌ام!»
فی‌الجمله میانِ چشم و دل خون افتاد…
(مَهسَتی گنجوی)

دسته‌ها:مَهسَتی گنجوی

49

نوامبر 9, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

در عالَمِ جان خطبه به‌نامِ خطِ اوست!
صبحِ دلِ عشّاق ز شامِ خطِ اوست!
تشبیهِ خطش به‌مُشک می‌کردم، عقل
گفتا: غلطی، مُشک غلامِ خطِ اوست!
(مَهسَتی گنجوی)

دسته‌ها:مَهسَتی گنجوی

44

نوامبر 9, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

در عالَمِ عشق تا دلم سلطان گشت
آزاد ز کفر و فارغ از ایمان گشت
اندر رهِ خود مشکلِ خود خود دیدم
از خود چو برون شدیم، راه آسان گشت
(مَهسَتی گنجوی)

دسته‌ها:مَهسَتی گنجوی

38

نوامبر 9, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

جانا غمِ دل ز بی‌نوایی خیزد
وین‌دود ز آتشِ جدایی خیزد
بگری، مگرت روشنی‌یی آید پیش
کز گریه‌ی شمع روشنایی خیزد
(مَهسَتی گنجوی)

دسته‌ها:مَهسَتی گنجوی

32

نوامبر 9, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

چون نیست ز هرچه هست جز باد به‌دست،
چون هست ز هرچه نیست نُقصان و شکست؛
پندار که هرچه هست در عالم، نیست
ونگار که هرچه نیست در عالم، هست
(مَهسَتی گنجوی)
* رباعی‌را به خیّام نیز نسبت داده‌اند.

دسته‌ها:مَهسَتی گنجوی

24

نوامبر 9, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

دریای سرشک دیده‌ی پُرنَمِ ماست
وآن‌بار که کوه برنتابد غمِ ماست
در حسرتِ هم‌دَمی بشد عمرِ عزیز
ما در غمِ هم‌دَمیم و غم هم‌دَمِ ماست
(مَهسَتی گنجوی)

دسته‌ها:مَهسَتی گنجوی

15

نوامبر 9, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

چون با دلِ تو نیست وفا در یک‌پوست
در چشمِ تو یک‌رنگ بُوَد دشمن‌ودوست
بس‌بس! که شکایتِ تو ناکرده به است
رو رو! که حکایتِ تو ناگفته نکوست…
(مَهسَتی گنجوی)

دسته‌ها:مَهسَتی گنجوی

10

نوامبر 8, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

حمّامی‌را بگو گرَت هست صواب
امشب تو بخسب و تونِ گرمابه مَتاب
تا من به‌سحرگهان بیایم به‌شتاب
از دل کنم‌اش آتش، وَز دیده پُرآب…
(مَهسَتی گنجوی)

دسته‌ها:مَهسَتی گنجوی

6

نوامبر 8, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

ما را به‌دَمِ پیر نگه نتوان داشت
در حجره‌ی دلگیر نگه نتوان داشت
آن‌را که سرِ زلف چو زنجیر بُوَد
در خانه به‌زنجیر نگه نتوان داشت
(مَهسَتی گنجوی)

دسته‌ها:مَهسَتی گنجوی
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.