260
شبها که بهناز با تو خفتم، همه رفت
دُرها که بهنوکِ مژّه سُفتم، همه رفت
آرامِ دل و مونسِ جانام بودی
رفتیّ و هرآنچه با تو گفتم، همه رفت
(مَهسَتی گنجوی)

شبها که بهناز با تو خفتم، همه رفت
دُرها که بهنوکِ مژّه سُفتم، همه رفت
آرامِ دل و مونسِ جانام بودی
رفتیّ و هرآنچه با تو گفتم، همه رفت
(مَهسَتی گنجوی)

من بی میِ ناب زیستن نتوانم
بیباد کشید بارِ تن نتوانم
من بندهی آندَمام که ساقی گوید
یکجامِ دگر بگیر و من نتوانم
(خیّام)
* اینرباعی بدینصورت به «مَهسَتی گنجوی» هم نسبت داده شده است:
هم مستم و هم غلامِ سرمستانم!
بیزار ز زهد و بندهی ایمانم!
من بندهی آندَمَم که ساقی گوید
یکجامِ دگر بگیر و من نستانم!

هرگه که دلام فرصتِ آندَم جوید
کز صد غمِ دل با تو یکی برگوید،
نامحرم و ناجنس درآندَم گویی
از چرخ ببارد! از زمین برروید!
(مَهسَتی گنجوی)

ایّام برآن استکه تا بتواند
یکروز مرا بهکامِ دل ننشاند!
عهدی دارد فلک که تا گِردِ جهان
خود میگردد، مرا همیگرداند!
(مَهسَتی گنجوی)

قصّاب منیّ و در غمت میجوشم!
تا کارد بهاستخوان رسد میکوشم!
رسم است تو را که چون کُشی، بفروشی
از بهرِ خدا اگر کُشی، مفروشم…
(مَهسَتی گنجوی)

چندانکه بهکارِ خویش وا میبینم
خود را بهغمِ تو مبتلا میبینم.
اینطُرفه که در آینهی دل، شبوروز
من مینگرم ولی تو را میبینم!
(مَهسَتی گنجوی)

جانا نفسی دور نهیی از یادم
دلتنگ مشو گر ز تو دور افتادم
گر آب شود جهان و آتش گیرد
من خاک شوم تا بهتو آرَد بادم…
(مَهسَتی گنجوی)

از ضعف، من آنچنان توانمرفتن
کز دیدهی خود نهان توانمرفتن!
بگداختهام، چنانکه گر آه کشم
با آه بر آسمان توانمرفتن!
(مَهسَتی گنجوی)

مؤذنپسری تازهتر از لالهی مرو،
رنگِ رخاش آب برده از خونِ تذرو؛
آوازهی قامتِ خوشاش چون برخاست
درحال، بهباغ، درنماز آمد سرو!
(مَهسَتی گنجوی)

زرد است ز عشقِ خاکبیزی رویم!
ویننادرهرا بهرِ کسی چون گویم!؟
اینطرفه که خاکبیز زر جوید و من
زر در کف و خاکبیز را میجویم!
(مَهسَتی گنجوی)

برخیز و بیا که حجره پرداختهام
وَز بهرِ تو پردهییخوش انداختهام
با من بهشرابی و کبابی درساز
کینهردو، ز دیده و ز دل ساختهام…
(مَهسَتی گنجوی)

در دامِ غمِ تو خستهیی نیست چو من
وَز جورِ تو دلشکستهیی نیست چو من
برخاستهگانِ عشقِ تو بسیارند
لیکن بهوفا نشستهیی نیست چو من
(مَهسَتی گنجوی)

طفلِ اشکام مدام درنظر است!
(چه توانکرد؟ پارهی جگر است!)
میرود یار و مدّعی از پی:
خوب و زشتِ زمانه در گذر است!
(مَهسَتی گنجوی)

اینابیاترا در وصفِ پسرکِ تیراندازی که درینفن مهارتی داشته سروده است:
کاشکی انگشتواناش بودمی،
تا در انگشتش همی فرسودمی!
تا هرآنگاهیکه تیر انداختی
خویشتنرا کج بدو بنمودمی؛
تا بهدندان راست کردی او مرا
بوسهیی چند از لبش بربودمی!

قاضی چو زناش حامله شد زار گریست
گفتا ز سرِ قهر که اینواقعه چیست:
من پیرم و کیرِ من نمیخیزد هیچ!
وینقحبه نه مریم است، این بچهی کیست!؟
(مَهسَتی گنجوی)

آتش بوزید و جامهی شوم بسوخت!
وز جامهی شوم نیمهی روم بسوخت!
برپای بُدَمکه شمعرا بنشانم:
آتش ز سرِ شمع همهموم بسوخت!
(مَهسَتی گنجوی)

قصّاب چنانکه عادتِ اوست، مرا
بفکند و بکشت و گفت کینخوست مرا
سر باز بهعذر مینهد در پایام
دَم میدَمَدَم تا بکند پوست مرا
(مَهسَتی گنجوی)

من عهدِ تو سختسست میدانستم
بشکستنِ آن، درست میدانستم
ایندشمنی ایدوست که با من ز جفا
آخِر کردی، نخست میدانستم
(مَهسَتی گنجوی)

هرشب ز غمت تازهعذابی بینم
در دیده بهجای خواب، آبی بینم
وآنگه که چو نرگسِ تو خوابم ببرد
آشفتهتر از زلفِ تو خوابی بینم…
(مَهسَتی گنجوی)

در طاسِ فلک جرعهی شادیّ و غم است
گه محنتودولت است و گه بیشوکم است
آسوده دلی بُوَد که هر جرعهی چرخ
نوشید و ننالید اگر جمله دَم است
(مَهسَتی گنجوی)

هر کارد که از کشتهی خود برگیرد،
وَندر لبودندانِ چو شکّر گیرد؛
گر بارِ دگر بر گلوی کشته نهد
از ذوقِ لباش، زندهگی از سر گیرد!
(مَهسَتی گنجوی)

ایباد که جان فدای پیغامِ تو باد
گر برگذری بهکوی آنحورنژاد،
گو «در سرِ راه مَهسَتیرا دیدم
کز آرزوی تو جانِ شیرین میداد»
(مَهسَتی گنجوی)

در راهِ خدا صبور میباید بود
وز غیرِ خدا بهدور میباید بود
از ظلمتِ حبسِ نفس، میباید جَست
مستغرقِ بحرِ نور میباید بود
(مَهسَتی گنجوی)

زلفِ تو چو آهِ من درازی دارد
خُلقِ خوشِ تو بندهنوازی دارد
چشمِ خوشِ تو دوست ازآن میدارم
کز منّتِ سرمه بینیازی دارد
(مَهسَتی گنجوی)

ایّام چو آتشکده در سینهی ماست.
عالَم همه در فسانه از کینهی ماست.
اینک بهمثل چو کوزهی آب خوریم،
از خاکِ برادرانِ پیشینهی ماست…
(مَهسَتی گنجوی)

قصّه چهکنم که اشتیاقِ تو چه کرد
با من دلِ پُرزرقونِفاقِ تو چه کرد
چونزلفِ درازِ تو شبی میباید
تا با تو بگویمکه فِراقِ تو چه کرد…
(مَهسَتی گنجوی)

آنبتکه رخاش رشگِ گلِ یاسمن است
وز غمزهی شوخ فتنهی مرد و زن است
دیدم بهرهاش لطیف، چونآبِ روان
آنآبِ روان هنوز در چشمِ من است…
(مَهسَتی گنجوی)

کار از لبِ خشک و دیدهی تر بگذشت
تیرِ ستمات ز جان و دل بربگذشت
آبیم نمود بستُنُک، آتشِ عشق
چون پای برآن نهادم از سر بگذشت…
(مَهسَتی گنجوی)

این خوشپسران که اصلشان از چگل است
سبحانالله! سرشتشان از چهگِل است؟
شیرینسخن و شکرلب و سیمبَرَند
یاربکه چنین آبحیات از چگل است!
(مَهسَتی گنجوی)

پیشِ درِ آنکودکِ قصّاب گــَویست
هرلجظه بهتازهگی در او خونِ نَویست
خونِ چو منی کجا بَرَش دارد قدر،
جاییکه هزار خونِ ناحق بهجَویست!؟
(مَهسَتی گنجوی)

افسوسکه اطرافِ گلات خار گرفت:
زاغ آمد و لالهرا بهمنقار گرفت!
سیمابِ زنخدانِ تو آورد مداد
شنگرفِ لبِ لعلِ تو زنگار گرفت!
(مَهسَتی گنجوی)

خط بینکه فلک بر رخِ دلخواه نبشت
بر گل رقمی بنفشه بیگاه نبشت
خورشید به بندهگیش میداد خطی
کاغذ مگرش نبود و بر ماه نبشت
(مَهسَتی گنجوی)

جانا دلِ مسکینِ من این کی پنداشت
کز وصلِ توئَم امید بَرباید داشت؟
آسوده بُدَم با تو، فلک نَپسَندید
خوش بود مرا با تو زمانه نگذاشت
(مَهسَتی گنجوی)

تا شاهِ رخات مُلکِ بهاری بگرفت
هریک ز میانه پیشکاری بگرفت:
شد غمزه «وزیر» و ابرویات «حاجب خاص»
لعلات ز میانه «آبداری» بگرفت!
(مَهسَتی گنجوی)

چشمام چو برآنعارضِ گلگون افتاد
دل نیز ز راهِ دیده بیرون افتاد:
این گفت «منام عاشق!» و آن گفت «منام!»
فیالجمله میانِ چشم و دل خون افتاد…
(مَهسَتی گنجوی)
در عالَمِ جان خطبه بهنامِ خطِ اوست!
صبحِ دلِ عشّاق ز شامِ خطِ اوست!
تشبیهِ خطش بهمُشک میکردم، عقل
گفتا: غلطی، مُشک غلامِ خطِ اوست!
(مَهسَتی گنجوی)
در عالَمِ عشق تا دلم سلطان گشت
آزاد ز کفر و فارغ از ایمان گشت
اندر رهِ خود مشکلِ خود خود دیدم
از خود چو برون شدیم، راه آسان گشت
(مَهسَتی گنجوی)
جانا غمِ دل ز بینوایی خیزد
ویندود ز آتشِ جدایی خیزد
بگری، مگرت روشنییی آید پیش
کز گریهی شمع روشنایی خیزد
(مَهسَتی گنجوی)
چون نیست ز هرچه هست جز باد بهدست،
چون هست ز هرچه نیست نُقصان و شکست؛
پندار که هرچه هست در عالم، نیست
ونگار که هرچه نیست در عالم، هست
(مَهسَتی گنجوی)
* رباعیرا به خیّام نیز نسبت دادهاند.
دریای سرشک دیدهی پُرنَمِ ماست
وآنبار که کوه برنتابد غمِ ماست
در حسرتِ همدَمی بشد عمرِ عزیز
ما در غمِ همدَمیم و غم همدَمِ ماست
(مَهسَتی گنجوی)
چون با دلِ تو نیست وفا در یکپوست
در چشمِ تو یکرنگ بُوَد دشمنودوست
بسبس! که شکایتِ تو ناکرده به است
رو رو! که حکایتِ تو ناگفته نکوست…
(مَهسَتی گنجوی)
حمّامیرا بگو گرَت هست صواب
امشب تو بخسب و تونِ گرمابه مَتاب
تا من بهسحرگهان بیایم بهشتاب
از دل کنماش آتش، وَز دیده پُرآب…
(مَهسَتی گنجوی)
ما را بهدَمِ پیر نگه نتوان داشت
در حجرهی دلگیر نگه نتوان داشت
آنرا که سرِ زلف چو زنجیر بُوَد
در خانه بهزنجیر نگه نتوان داشت
(مَهسَتی گنجوی)