بایگانی

بایگانیِ دستهٔ ‘عبید زاکانی’

265

نوامبر 26, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

• قصیده‌ی عبید زاکانی در مدح سلطان مُعِزّالدین اویس جلایری

گیتی ز یُمنِ عاطفتِ شاهِ کامگار،

خورشیدِ عدل‌گستر و جمشیدِ روزگار؛

سلطانِ چار رکن و سلیمانِ شش‌جهت،

دارای هفت‌کشور و معمارِ نُه‌حصار؛

گشت آن‌چنان‌که باز بر او رشگ می‌برند

جَنّاتِ عَدن هرنفسی صدهزاربار!

بیشتر بخوانید…

دسته‌ها:عبید زاکانی

255

نوامبر 26, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

درویش‌که می خورَد به‌میری برسد!

ور روبهَکی خورَد به‌شیری برسد!

گر پیر خورَد، جوانی از سر گیرد!

ور زآن‌که جوان خورَد به‌پیری برسد!

(عبید زاکانی)

دسته‌ها:عبید زاکانی

249

نوامبر 26, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

• فرازی‌از قصیده‌ی عبید زاکانی در وصفِ کرمان و مدح جلال‌الدّین شاه‌شجاعِ مظفّری

سپیده‌دَم که شهنشاهِ گنبدِ گردان

کشید تیغ و بر اطرافِ شرق گشت روان

سپهر غالیه‌سا و صبا عبیرآمیز

شمال مِجمَره‌گردان، نسیم مژده‌رسان

طلوع کرده ز مشرق طلایه‌ی خورشید

(چو از بلادِ حبش پادشاهِ ترکستان)

به‌یُمنِ دولت و اقبالِ شاهِ بنده‌نواز

مرا به‌جانب کرمان کشید بخت عِنان

بیشتر بخوانید…

دسته‌ها:عبید زاکانی

241

نوامبر 26, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

تا ساخته شخصِ من و پرداخته‌اند

در زیرِ لگدکوبِ غم انداخته‌اند

گویی منِ زردروی دلسوخته‌را

چون‌شمع برای سوختن ساخته‌اند

(عبید زاکانی)

دسته‌ها:عبید زاکانی

237

نوامبر 26, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

• فرازی‌از قصیده‌ی عبید زاکانی در مدح سلطان جمال‌الدّین شاه‌شیخ ابواسحق اینجو و ایوانی‌که او در شیراز ساخت

نفحاتِ نسیمِ عَنبَربار

می‌کند باز جلوه در گلزار

باز بر یاد می‌دهد دل‌را

شادیِ پار و عشرتِ پیرار

دستِ موساست در طلیعه‌ی صبح

دَم عیساست در نسیمِ بهار

بیشتر بخوانید…

دسته‌ها:عبید زاکانی

229

نوامبر 26, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

• فرازی‌از قصیده‌ی عبید زاکانی در مدح سلطان جمال‌الدّین شاه‌شیخ ابواسحق اینجو

به‌یُمنِ مَعدَلَتِ پادشاهِ بنده‌نواز

بهشتِ روی زمین است خطّه‌ی شیراز!

فلک‌مَهابتِ خورشیدرای کیوان‌قدر!

ستاره‌جَیشِ مخالف‌کشِ موافق‌ساز!

فرازِ تخت، چو تو شاهِ کامگار ندید

(سپهر اگرچه بسی گشت بر نشیب و فراز)

به‌عهدِ تو جز نی نمی‌کند ناله!

ز دستِ حادثه جز دف نمی‌کند آواز!

مرا به‌حضرتِ اعلی همین‌وسیله بس است

که من غریبم و شاهِ جهان غریب‌نواز

به‌صدق، ناطقه از جان و دل زند آمین

چو بنده وردِ دعای شما کند آغاز

دسته‌ها:عبید زاکانی

223

نوامبر 26, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

ای شعله‌یی از پرتو روی‌ات: خورشید!

روی‌ام ز غم‌ات زرد شد و موی سپید!

از وصلِ تو هرکه بود در جمله‌جهان

برداشت نصیبیّ و منِ خسته: امید!

(عبید زاکانی)

دسته‌ها:عبید زاکانی

216

نوامبر 26, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

عشق تو مرا چو خاکِ ره خواهد کرد

خالِ تو مرا حال تبه خواهد کرد

زلفِ تو مرا به‌باد برخواهد داد

چشمِ تو مرا خانه‌سیَه خواهد کرد…

(عبید زاکانی)

دسته‌ها:عبید زاکانی

209

نوامبر 25, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

• فرازی‌از قصیده‌ی عبید زاکانی در مدح جلال‌الدّین شاه‌شجاعِ مظفّری

نسیمِ بادِ سحر عزمِ بوستان دارد

دَمید و بازدَم‌اش کیمیای جان دارد

رسید مژده که سلطانِ گل، به‌طالعِ سعد

عزیمتِ چمن و رای گلسِتان دارد

به‌ناز تکیه زده برکنارِ آبِ روان

ز بید مروحه* وَز سرو سایه‌بان دارد

سمن فسانه ز رخسارِ حور می‌گوید

چمن طراوتِ نزهت‌گهِ** جَنان دارد

نمی‌رود همه‌شب چشمِ نرگس اندرخواب

ز بس‌که بلبلِ شوریده‌دل فغان دارد

هنوز لاله‌ی نورُسته ناشکفته تمام،

چه‌موجب است‌که با سبزه سر گران دارد؟

* مِروَحَه: بادبزن

** نُزهَت: شادی و سرور => نُزهَت‌گه: تفرّج‌گاه

 

دسته‌ها:عبید زاکانی

206

نوامبر 25, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

جهان خوش است و چمن خرّم است و بلبل شاد

بیار باده‌ی گل‌رنگ، هرچه باداباد!

بگیر دستِ بتی وَز زمانه دست بدار

غلامِ سروقدی باش و از جهان آزاد!

زمین‌که بود ز تأثیرِ زَمهَریر خراب

ز یُمنِ مَقدَمِ نوروز می‌شود آباد

چو نقشبندِ ریاحین قبای غنچه ببست

صبا به‌لطف سرِ نافه‌ی ختن بگشاد

چو شمع هرکه کند سرکشی درین‌حضرت

عجب مدار گرَش آتش اوفتد به‌نهاد!

(عبید زاکانی)

دسته‌ها:عبید زاکانی

200

نوامبر 25, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

• فرازی‌از قصیده‌ی عبید زاکانی در مدح سلطان جمال‌الدّین شاه‌شیخ ابواسحق اینجو

پیش ازآن کین‌کار بر این‌سقفِ مینا کرده‌اند،

وین‌مُقَرنَس‌قُبّه‌ی نُه‌توی دنیا کرده‌اند؛

بیشتر بخوانید…

دسته‌ها:عبید زاکانی

195

نوامبر 25, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

هرچند بهشت صدکرامت دارد

مرغ و می و حورِ سروقامت دارد

ساقی مده این‌باده‌ی گل‌رنگ به‌نقد

کآن‌نسیه‌ی او سر به‌قیامت دارد!

(عبید زاکانی)

دسته‌ها:عبید زاکانی

189

نوامبر 25, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

• فرازی‌از قصیده‌ی عبید زاکانی در مدح سلطان جمال‌الدّین شاه‌شیخ ابواسحق اینجو

خوش آن‌نسیم‌که بویی ز زلفِ یار آرد

به‌عاشقی خبرِ یارِ غم‌گسار آرد

به‌سوی بلبلِ بی‌دل بَرَد بشارتِ گل

به‌باغ مژده‌ی ایّامِ نوبهار آرد

خوشا کسی‌که سلامی بدان‌دیار برد

وزآن‌دیار پیامی بدین‌دیار آرد

اگرنه پیکِ نسیمِ بهار رنجه شود،

عنایتی به‌سرِ عاشقانِ زار آرد؛

که حالِ من به‌سرِ کوی یار عرضه کند

که یادش از منِ مهجورِ دل‌فِگار آرد

به‌اختیار نکردم جدایی از برِ یار

بلا که بر سرِ خاطر به‌اختیار آرد!

غریبِ شهرِ کسان‌ام که در شمار آیم

غریبِ بی‌سروپا را که در شمار آرد!؟

عبید را به ازآن نیست در چنین‌سختی

که روی عجز به‌درگاهِ کردگار آرد

که آن‌غریبِ پریشانِ خسته، کشتیِ عمر

ز موجِ لُجّه‌ی ایّام برکنار آرد…

دسته‌ها:عبید زاکانی

183

نوامبر 22, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

فروغِ روی بُت‌ام در قدح، بدان مانَد

که آب آید و در روی، ارغوان دارد!

(عبید زاکانی)

دسته‌ها:عبید زاکانی

178

نوامبر 22, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

• فرازی‌از قصیده‌ی عبید زاکانی در مدح سلطان جمال‌الدّین شاه‌شیخ ابواسحق اینجو

صبح‌دَم کز حدّ خاور، خسروِ نیلی‌حصار

لشگرِ رومی روان می‌کرد سوی زنگبار؛

سایه‌بانِ قیریِ شب می‌درید از یک‌دگر،

می‌شد از اطرافِ خاور رایَتِ روز آشکار؛

پیکرِ رعنای زرّین‌بالِ سیمین‌آشیان،

صحنِ صحرا سیم‌گون می‌کرد و زرّین، کوهسار؛

من مجرّد از خلائق، معتکف در گوشه‌یی

کرده از روی فَراغَت کنجِ عُزلَت اختیار؛

غرقه‌ی دریای حیرت مانده در گردابِ فکر،

بر تماثیلِ فلک بگشاده چشمِ اعتبار؛

آستین‌افشانده‌برکارِ جهان، از روی صدق

کرده بر وردِ دعای شاهِ عالم اختصار؛…

 

دسته‌ها:عبید زاکانی

168

نوامبر 22, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

• فرازی‌از قصیده‌ی عبید زاکانی در مدح سلطان جمال‌الدّین شاه‌شیخ ابواسحق اینجو

بنوش باده که فصلِ بهار می‌آید

نویدِ خرّمی از روزگار می‌آید

ز ابر قطره‌ی آب حیات می‌بارد

ز باد نفخه‌ی مُشکِ تتار می‌آید

برای رونقِ بزمِ معاشران، لاله

گرفته‌جامِ میِ خوش‌گوار می‌آید

میانِ باغ به‌صدلب شکوفه می‌خندد

که سبزه می‌دمد و گل به‌بار می‌آید

دِماغِ شیفته‌گان‌را به‌جوش می‌آرد

خروشِ مرغ‌که از مَرغ‌زار می‌آید

هزارپیرهن از شوق می‌کند پاره

به‌گوشِ غنچه چو بانگِ هَزار می‌آید

به‌هرکجا که رَوَد مرده زنده گرداند

نسیم، کز طرفِ جویبار می‌آید

کنون چو غنچه و گل هرکجا که زنده‌دلی‌ست

به‌زیرِ سایه‌ی بید و چنار می‌آید

کنارِ آب و کنارِ بتان غنیمت دان

کنون‌که موسمِ بوس‌وکنار می‌آید

غلامِ دولتِ آن‌ام که مست سوی چمن

گرفته دستِ بتی چون‌نگار می‌آید

به‌باغ -جلوه‌کنان- گل نهاده‌زَربَرکف

به‌بزمِ شاهِ جهان با نثار می‌آید…

دسته‌ها:عبید زاکانی

162

نوامبر 22, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

بر هیچ‌کس‌ام نه‌مهر مانده‌ست و نه‌کین

یک‌باره بشسته دست از دنیی و دین؛

در گوشه نشسته‌ام به‌فسقی مشغول:

هرگز که شنیده فاسقِ گوشه‌نشین!

(عبید زاکانی)

دسته‌ها:عبید زاکانی

146

نوامبر 20, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

گفتم عقل‌ام؟ گفت‌که «حیرانِ من است»

گفتم جان‌ام؟ گفت‌که «قربانِ من است»

گفتم‌که دل‌ام؟ گفت‌که «آن‌دیوانه،

در سلسله‌ی زلفِ پریشانِ من است…»

(عبید زاکانی)

دسته‌ها:عبید زاکانی

140

نوامبر 19, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

• فرازی‌از قصیده‌ی عبید زاکانی در مدح یکی‌از پادشاهانِ دوران

چو شقّه‌ی* شب عَنبَرنثار بگشایند

درِ سراچه‌ی نیلی‌حصار بگشایند

سپهر را تُتُقِ** زرنگار بربندند

ز پیش پرده‌ی گوهرنگار بگشایند

بیشتر بخوانید…

دسته‌ها:عبید زاکانی

134

نوامبر 19, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

• فرازی‌از قصیده‌ی عبید زاکانی در مدح سلطان مُعِزّالدّین اُویس جلایری


سلطان‌اُویس، آن‌که فلک هردَم‌اش خطاب

«شاهِ جهان» و «خسروِ گیتی‌ستان» کند؛

شاهی‌که بهرِ کسب سعادت، همای فتح

در زیرِ سایه‌ی عَلَم‌اش آشیان کند!

گردِ سمندِ سرکشِ او را سپهرِ پیر

از روی فخر، تاجِ سرِ فرقدان کند!

کیوان که کوتوالِ سپهر است، هرشبی

بر درگهِ تو بنده‌گیِ پاس‌بان کند!

شهرت به «سعدِ اکبر» ازآن یافت مشتری

کو روز و شب دعای تو وردِ زبان کند!

بهرام از برای سپاهِ تو دائماً

ترتیب تیغ و جوشن و برگـُستوان کند

خورشید، نوربخشِ جهان‌گیر شد ازآن‌ک،

هر بامداد سجده‌ی آن‌آستان کند!

در بزمِ تو که مجمعِ شاهانِ عالَم است

ناهید دستیاریِ خنیاگران کند!

منظورِ خلق، دوش ازآن شد هلالِ عید

کو بر فلک ز نعلِ سمندت نشان کند!

چندان‌ت عمر باد که چرخِ عطیّه‌بخش

صدبار پیر گردی و بازت جوان کند!

دسته‌ها:عبید زاکانی

128

نوامبر 18, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

• فرازی‌از قصیده‌ی عبید زاکانی در مدح سلطان جمال‌الدّین شاه‌شیخ ابواسحق اینجو

 

خدای تا خَمِ این برکشیده‌ایوان کرد،

در او نشیمنِ ناهید و تیر و کیوان کرد؛

به‌دستِ قدرتِ چوگانِ حکم، گوی سپهر

میانِ عرصه‌ی میدانِ صُنع گردان کرد؛

نشاند شعله‌ی خورشید در خزانه‌ی شب،

چراغِ ماه ز قندیلِ مهر تابان کرد؛

ارادتش به‌عطا جسم‌را روان بخشید،

مشیّتش به‌کرَم خاک‌را سخن‌دان کرد؛

ز بهرِ کوکبه‌ی حادثات تقدیرش

هزار شعبذه در کائنات پنهان کرد؛

ز بامدادِ ازل تا به‌انقراضِ ابد

زمامِ مُلک به‌فرمانِ شاهِ ایران کرد!

حریمِ دائره‌ی امن شد چو صیدِ حرم

هرآن‌که عزمِ درِ خسروِ جهان‌بان کرد

کف‌اش چو کارِ جهان‌را حوالتِ بد و نیک

به‌تیغِ تیزرو و کِلکِ عَنبَرافشان کرد؛

هرآن‌قضیّه که مشکل نمود، سهل آمد!

هرآن‌حدیث که دشوار بود، آسان کرد!

ازآن‌زمان‌که کمانِ تو کرد پشتیِ عدل

ستم چو یاوه‌گیان* روی در بیابان کرد!

جهان به‌کامِ تو و دوستانِ جاهِ تو باد!

(که دشمنانِ تو را تیرِ چرخ قربان کرد!)

بقای عمرِ تو چندان‌که تا به‌روزِ شمار

جساب صَدیکِ آن‌را شمار نتوان کرد…

* یاوه‌گیان: لشگریانِ سرخود و بی‌سردار

دسته‌ها:عبید زاکانی

119

نوامبر 18, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

به‌روزِ رزم غلامانِ او چو قهر کنند

ز حدّ قاهره تا قندهار بگشایند!

(عبید زاکانی)

دسته‌ها:عبید زاکانی

116

نوامبر 18, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

حالِ دلم ز زلفِ پریشانِ او بپرس،

تا موبه‌مو بگوید و یک‌یک بیان کند!

از چشمِ او فسانه‌ی رنجوری‌ام شنو!

(تا او به‌شرح، وصفِ منِ ناتوان کند)

هر دردمندِ عشق که سودای او پزد

سودش به‌دست باشد اگر سرزیان کند

در کوی عشق «مدّعی»اش نام کرده‌اند

آن‌را که نامِ سر بَرَد و فکرِ جان کند!

(عبید زاکانی)

دسته‌ها:عبید زاکانی

111

نوامبر 18, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

تُرک‌ام چو قصدِ خونِ دلِ عاشقان کند

زَابرو و غمزه دست به‌تیروکمان کند!

آرامِ جان به‌نرگسِ ساحر ز ما بَرَد

تاراجِ دل به‌طُرّه‌ی عَنبَرفشان کند

چون با کمر به‌راز درآید میانِ او

جاسوس‌وار باز سری درمیان کند!

سرمست اگر به‌باغ رَوَد، عکسِ عارضَش

خون در کنارِ تازه‌گل و ارغوان کند…

(عبید زاکانی)

دسته‌ها:عبید زاکانی

105

نوامبر 17, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

• فرازی‌از قصیده‌ی عبید زاکانی در مدح سلطان جمال‌الدّین شاه‌شیخ ابواسحق اینجو

 

گل آن‌زمان به‌چمن خسروِ ریاحین شد

که ره به‌مجلسِ سلطانِ کامران آورد

جمالِ دنیی و دین، آن‌که رای اَنوَرِ او

شکست در مَه و خورشیدِ آسمان آورد

خطاب سوسن از آن‌روز می‌کنند «آزاد»

که نامِ بنده‌گیِ شاه بر زبان آورد

جهان‌پناها عدلِ تو خلقِ عالَم‌را

ز جورِ حادثه پروانه‌ی امان آورد

خجسته‌کِلکِ گـُهَربارِ عَنبَرافشان‌ات

به‌سائلان خبرِ گنجِ شایگان آورد

تو عینِ مُعجز و دولت نگر که یک‌سرِ موی

خِلافِ رای تو هرکس‌که در گمان آورد؛

قضا به‌قصدِ سرش تیغ از نیام کشید!

قَدَر به‌کشتنِ او تیر در کمان آورد!

عدوی تو ز فلک تاج‌وتخت می‌طلبید:

زمانه از پیِ او دار و ریسمان آورد!

جهان ز مردی و از مردمی تهی شده بود

عُلُوّ همّت‌ات آن‌رسم در جهان آورد…

دسته‌ها:عبید زاکانی

100

نوامبر 17, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

ای‌مقصدِ خورشیدپرستان روی‌ات

محرابِ جهانیان خَمِ ابروی‌ات

سرمایه‌ی عیشِ تنگ‌دستان دهن‌ات

سررشته‌ی دل‌های پریشان موی‌ات

(عبید زاکانی)

دسته‌ها:عبید زاکانی

92

نوامبر 17, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

• فرازی‌از قصیده‌ی عبید زاکانی در مدح سلطان جمال‌الدّین شاه‌شیخ ابواسحق اینجو

 

دَمید بادِ دلاویز و بوی جان آورد

نویدِ کوکبه‌ی گل به‌گلسِتان آورد

رسید موسمِ نوروز و یُمنِ مَقدَمِ او

به‌سوی هر دلی از خرّمی نشان آورد

هزاردستان به‌وصفِ روی لاله و گل

هزارنغمه و دستان به‌داستان آورد

سپیده‌دم که صبا بهرِ شاهدانِ بهار

به‌عرصه‌ی چمن از ابر سای‌بان آورد

چه‌ذرّه است‌که بر طُرّه‌ی بنفشه فشاند

چه‌آب‌لطف که بر روی ارغوان آورد

ز شوق بلبلِ شوریده‌دل به‌گل می‌گفت

بیا بیا که فِراق‌ات مرا به‌جان آورد

پیام داد به‌بادِ سحر، شکوفه که: خیز!

بیا که بی‌تو نفس برنمی‌توان آورد…

دسته‌ها:عبید زاکانی

87

نوامبر 17, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

• فرازی‌از قصیده‌ی عبید زاکانی در مدح سلطان جمال‌الدّین شاه‌شیخ ابواسحق اینجو

… چو چترِ خسروِ خاورخرام پیدا شد

سپاهِ شب بنه در کوه‌ها نهان کردند

خروسِ صبح چو زد بالِ آتشین بر چرخ

غُراب‌را به‌شب آواره زآشیان کردند

ز آسمان چو نشانِ شفق پدید آمد

کنارِ کوه پُر از تازه‌ارغوان کردند

مسافرانِ سَماوی به‌خطّه‌ی مغرب

هَزیمت از طرفِ راهِ کهکشان کردند

بیشتر بخوانید…

دسته‌ها:عبید زاکانی

81

نوامبر 15, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

• فرازی‌از قصیده‌ی عبید زاکانی در مدح جلال‌الدّین شاه‌شجاع مظفّری


آمد نسیم و نکهتِ گل در جهان فگند

بلبل ز شوق، غلغله در بوستان فگند

هم بادِ نوبهار دلِ غنچه برگشاد

هم بید سایه بر سرِ آب روان فگند

شوقِ فروغِ طلعتِ گل باز آتشی

در جانِ زارِ بلبلِ فریادخوان فگند

بیشتر بخوانید…

دسته‌ها:عبید زاکانی

76

نوامبر 15, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

بیم است‌که در بی‌خودی افسانه شوم!

وَنگـُشت‌نمای خویش و بیگانه شوم!

این‌عقلِ فضول می‌دهد زحمتِ من!

ناگاه ز دستِ عقل دیوانه شوم!

(عبید زاکانی)

دسته‌ها:عبید زاکانی

70

نوامبر 15, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

• فرازی‌از قصیده‌ی عبید زاکانی در مدح سلطان مُعِزّالدّین اُویس جلایری


دولت قرین دولتِ صاحب‌قرانِ ماست

دنیا به‌کامِ پادشهِ کامرانِ ماست

بنیادِ عدل محکم و بازوی دین قوی

از رای روشن و خِرَدِ خُرده‌دانِ ماست

ارکانِ ظلم و قاعده‌ی جور منهدم

از سهمِ تیر و خنجر گیتی‌ستانِ ماست

روی زمین که غرقه‌ی طوفانِ فتنه بود

امروز در حمایتِ گرز و سِنانِ ماست

خورشید پادشاهِ فلک شد ازآن‌که او

هر بامداد معتکفِ آستانِ ماست

هرکس‌که هست در همه‌آفاق چون‌عبید

آسوده در حمایتِ حفظ و امانِ ماست

شاها زمانِ فتنه و آشوب و ظلم رفت

وامروز خوش‌ترینِ زمان‌ها زمانِ ماست

دسته‌ها:عبید زاکانی

65

نوامبر 14, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

گل کز رخِ او خجل فرو می‌مانَد

چیزی‌ش بدان غالیه‌بو می‌ماند

ماهِ شب چارده چو برمی‌آید

او نیست، ولی نیک بدو می‌ماند…

(عبید زاکانی)

دسته‌ها:عبید زاکانی

59

نوامبر 13, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

امشب من و چنگی‌ئی و معشوقه‌ی چُست

بودیم به‌عیش و عهد کردیم درست:

ساقی ز بلورِ ناب بر روی زمین

می‌کِشت عقیق و لؤلؤِ تَر می‌رُست…

(عبید زاکانی)

دسته‌ها:عبید زاکانی

41

نوامبر 9, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

در دردسرم زین‌دلِ سوداپیشه!
کو را نَبُوَد به‌جز تمنّا پیشه!
پیرانه‌سرش آرزوی برنایی‌ست:
فریاد ازین‌پیرکِ برناپیشه!
(عبید زاکانی)

دسته‌ها:عبید زاکانی

33

نوامبر 9, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

• فرازی‌از قصیده‌ی عبید زاکانی در مدحِ جلال‌الدّین شاه‌شجاع مظفّری و فتح اصفهان

خوش‌وقت عاشقی‌که دَمی یار، یارِ اوست!
خرّم دلی‌که دلبرِ او غم‌گسارِ اوست!
من درمیانِ خونِ جگر غرقه، وین‌زمان
تا کیست آن‌که مونسِ او درکنارِ اوست…
نقشِ خیالِ قامتش از چشمِ ما طلب،
کآن‌سروناز برطرفِ جوی‌بارِ اوست
ما آن نه‌ییم کو گذری سوی ما کند،
ما خاکِ آن‌رهیم که بر رهگذارِ اوست!
بسیار خاست فتنه ز قدّ بتان، ولی
این‌فتنه برنخاست‌که در روزگارِ اوست!
دل باز کی به‌سینه‌ی مجروحِ ما رسد!؟
(مسکین اسیرِ سلسله‌ی مُشک‌بارِ اوست!)
نامِ عبید کی رود از یادِ اهل‌دل!؟
(چون گفته‌های نازکِ او یادگارِ اوست)
چرخِ ستیزه‌کار بر او کی کند جفا!؟
آخِر نه پادشاه، خداوندگارِ اوست!؟
شاهِ جهان، سکندرِ ثانی، جمالِ دین
آن کآفتاب چاکرِ خنجرگذارِ اوست
دارای هفت‌کشور و سلطانِ شش‌جهت
کین نُه‌سپهر در کنفِ اقتدارِ اوست…

دسته‌ها:عبید زاکانی

25

نوامبر 9, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

دنیا نه مقامِ ماست، نه جای نشست
فرزانه در او خراب، اولی‌تر و مست!
بر آتشِ غم ز باده آبی می‌زن
زآن‌پیش‌که در خاک روی بادبه‌دست!
(عبید زاکانی)

دسته‌ها:عبید زاکانی

20

نوامبر 9, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

هرچند که دردِ دلِ هر خسته بسی‌ست
وَز دستِ فلک رشته‌ی بگسسته بسی‌ست
زنهار، ز کارِ بسته دل تنگ مدار
در نامه‌ی غیب، رازِ سربسته بسی‌ست…
(عبید زاکانی)

دسته‌ها:عبید زاکانی

14

نوامبر 9, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

• فرازی‌از قصیده‌ی عبید زاکانی در مدحِ جلال‌الدّین شاه‌شجاع مظفّری و فتح اصفهان

صباحِ عید و رخِ یار و روزگارِ شباب
خروشِ چنگ و لب زنده‌رود و جامِ شراب
هوای دلبر و غوغای عشق و آتشِ شوق
نوای بربط و آواز عود و بانگِ رباب
نویدِ فتح صفاهان و مژده‌ی اقبال
نشانِ بختِ بلند و امّیدِ فتح‌الباب
دِماغِ باده‌گساران ز خرّمی در جوش
درونِ مهرپرستان ز عاشقی در تاب
نشاط در دل و می در کف و طرب در جان
نگار سرخوش و ما بی‌خود و ندیم خراب
زهی‌نمونه‌ی دولت! زهی‌نشانه‌ی بخت!
(دگر چه باشد ازین‌بیش عیش‌را اسباب!؟)
غنیمت است، غنیمت شمار فرصتِ عیش!
ز باده دست مدار و ز عیش روی متاب!
به‌پیشِ خود بنشان شاهدانِ شیرین‌کار،
که با شکردهنان خوش بُوَد سؤال‌وجواب!
بنوش جامِ می ای‌جانِ نازنینِ عبید!
شتاب می‌کند این‌عمرِ نازنین، دریاب!

دسته‌ها:عبید زاکانی

8

نوامبر 8, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

هرکس‌که سرِ زلفِ تو آورد به‌دست
از غالیه فارغ شد و از مُشک برَست
عاقل نکند نسبتِ زلف‌ات با مُشک:
داند که میانِ این و آن فرقی هست…
(عبید زاکانی)

دسته‌ها:عبید زاکانی

2

نوامبر 8, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

تا مهرِ توئَم در دلِ شوریده نشست
وُفتاد مرا چشم بدان‌نرگس مست
این‌غم ز دلم نمی‌نهد پای برون
وین‌اشک ز دامنم نمی‌دارد دست…
(عبید زاکانی)

دسته‌ها:عبید زاکانی
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.