259
برخیز بتا، بیار بهرِ دلِ ما
حل کن بهجمالِ خویشتن مشکلِ ما
یککوزه شراب تا بههم نوش کنیم
زآنپیشکه کوزهها کنند از گِلِ ما
(خیّام)

برخیز بتا، بیار بهرِ دلِ ما
حل کن بهجمالِ خویشتن مشکلِ ما
یککوزه شراب تا بههم نوش کنیم
زآنپیشکه کوزهها کنند از گِلِ ما
(خیّام)

من بی میِ ناب زیستن نتوانم
بیباد کشید بارِ تن نتوانم
من بندهی آندَمام که ساقی گوید
یکجامِ دگر بگیر و من نتوانم
(خیّام)
* اینرباعی بدینصورت به «مَهسَتی گنجوی» هم نسبت داده شده است:
هم مستم و هم غلامِ سرمستانم!
بیزار ز زهد و بندهی ایمانم!
من بندهی آندَمَم که ساقی گوید
یکجامِ دگر بگیر و من نستانم!

گر آمدنام بهمن بُدی، نامدمی
ور نیز بهخودشدن بُدی کی شدمی
به زآن نبُدی که اندرین کونوفساد
نه آمدمی، نه شدمی، نه بُدَمی
(خیّام)

در صومعه و مدرسه و دِیر و کِنِشت
ترسندهی دوزخاند و جویای بهشت
آنکس که ز اسرارِ خدا باخبر است
زینتخم در اندرونِ دل هیچ نکِشت
(خیّام)

ایکاش که جای آرمیدن بودی
یا اینرهِ دور را رسیدن بودی
یا از پسِ صدهزارسال از دلِ خاک
چونسبزه امیدِ بَردَمیدن بودی…
(خیّام)

می گرچه حرام است، ولی تا که خورَد!
وآنگاه چهمقدار و کی و با که خورَد!
هرگاه که اینچهارشرط آید جمع
گر می نخورَد مردم ِدانا، که خورَد!؟
(خیّام)

افسوسکه بیفایده پَرسوده شدیم
وز داسِ سپهرِ سرنگون سوده شدیم
دردا و ندامتا که تا چشم زدیم
نابوده بهکامِ خویش، نابوده شدیم
(خیّام)

سنّت* مکن و فریضهها** را بگذار
وینلقمه که داری ز کسان بازمدار
غیبت مکن و دلِ کسیرا مازار:
در عهدهی آنجهان منم، باده بیار!
(خیّام)
* سنّت: آیین و روش پیامبر اسلام؛ و آن مرکّباز قول و فعل و اقرار است.
** فریضه: واجباتِ شریعتِ اسلام

اسرارِ ازلرا نه تو دانیّ و نه من
وینخطّ مقرمط* نه تو خوانیّ و نه من
هست از پسِ پرده گفتوگوی منوتو
چون پرده برافتد نه تو مانیّ و نه من
(خیّام)
* مُقَرمَط: درهم و تنگنبشته

از آمدنورفتنِ ما سودی کو؟
وز تارِ وجودِ عمرِ ما پودی کو؟
در چنبرِ چرخ جانِ چندینپاکان
میسوزد و خاک میشود، دودی کو؟
(خیّام)

قومی متفکّرند اندر رهِ دین
قومی بهگمان فتاده در راهِ یقین
میترسم ازآنکه بانگ آید روزی
کای بیخبران راه نه آن است و نه این!
(خیّام)

اینبحرِ وجود آمده بیرون ز نهفت
کس نیستکه اینگوهرِ تحقیق بسُفت
هرکس سخنی از سرِ سودا گفتند
زآنروی که هست، کس نمیداند گفت
(خیّام)

هنگامِ صبوح ایصنمِ فرّخپی
برساز ترانهییّ و پیش آور می
کافگند بهخاک صدهزاران جم و کِی
اینآمدنِ تیرمَه و رفتنِ دی
(خیّام)

با من تو هرآنچه گویی از کین گویی
پیوسته مرا مُلحِد و بیدین گویی
من خود مُقِرَم بدانچه هستم، لیکن
انصاف بده! تو را رسد کاین گویی!؟
(خیّام)

هنگامِ سپیدهدَم خروسِ سحری
دانیکه چرا همیکند نوحهگری؟
یعنیکه نمودند در آیینهی صبح
کز عمر شبی گذشت و تو بیخبری!
(خیّام)

در کارگهِ کوزهگری بودم دوش
دیدم دوهزار کوزه گویای خموش
هریک بهزبانِ حال با من میگفت
کو کوزهگر و کوزهخر و کوزهفروش؟
(خیّام)

چون ابر بهنوروز رخِ لاله بشست
برخیز و بهجامِ باده کن عزم درست
کینسبزه که امروز تماشاگهِ توست
فردا همه از خاکِ تو برخواهد رُست
(خیّام)

می خور که بهزیرِ گِل بسی خواهیخفت
بیمونس و بیحریف و بیهمدم و جفت
زنهار بهکس مگوی اینرازِ نهفت:
هر لاله که پژمرد، نخواهد بشکفت!
(خیّام)

با تو بهخرابات اگر گویم راز
به زآنکه بهمحراب کنم بیتو نماز
ایاوّل و ایآخر و جز تو همه هیچ
خواهی تو مرا بسوز و خواهی بنواز
(خیّام)

من هیچ ندانمکه مرا آنکه سرشت
از اهلبهشت گفت یا دوزخِ زشت!
قوتیّ و بُتیّ و بادهیی برلبِ کِشت
اینچار مرا نقد و تو را نسیه بهشت!
(خیّام)

پیشاز منوتو لیلونهاری بودهست
گردندهفلک نیز بهکاری بودهست
زنهار، قدم بهخاک آهسته نهی
کآن مردمکِ چشمِ نگاری بودهست
(خیّام)

در هر دشتیکه لالهزاری بودهست
از سرخیِ روی شهریاری بودهست
هردانه که از روی زمین سر برزد
خالیست که بر رخِ نگاری بودهست
(خیّام)

چونآب (بهجویبار) و چونباد (بهدشت)
روزیدگر از نوبتِ عمرم بگذشت
هرگز غمِ دو روز مرا یاد نگشت:
روزیکه نیامدهست و روزیکه گذشت
(خیّام)

بر سنگ زدم دوش سبوی کاشی
(سرمست بُدَمکه کردم این اوباشی)
با من بهزبانِ حال میگفت سبوی:
«من چونتو بُدَم، تو نیز چونمن باشی…»
(خیّام)

ایپیرِ خردمند، پـگـَه تر برخیز
وآنکودکِ خاکبیز را بنگر تیز
پندش دِه و گو که نرمنرمک میبیز
مغزِ سرِ کیقباد و چشمِ پرویز…
(خیّام)

چون آمدنام بهمن نبُد روزِ نخست،
وینرفتنِ بیمراد عزمیست درست؛
برخیز و میان ببند ایساقی، چُست:
کاندوهِ جهان بهمی فروخواهمشست
(خیّام)

از روی حقیقتی (نه از روی مجاز)
ما لُعبَتَکانیم و فلک لُعبَتباز:
یکچند درینبساط بازی کردیم،
رفتیم بهصندوق ِعدم یکیک باز…
(خیّام)

من ظاهرِ نیستیّ و هستی دانم
من باطنِ هر فراز و پستی دانم
با اینهمه از دانشِ خود شرمام باد
گر مرتبهیی ورای مستی دانم!
(خیّام)

از من رمقی بهسعیِ ساقی ماندهست،
وز صحبتِ خلق بیوفایی ماندهست.
از بادهی دوشین قدحی بیش نماند،
از عمر ندانمکه چه باقی ماندهست…
(خیّام)

گویند «مخور باده بهشعبان، نه رواست!»
نینیز رجب که «آن مَهِ خاصِ خداست!»
شعبان و رجب مَهِ خدای است و رسول
می در رمضان خوریم کآن خاصهی ماست!
(خیّام)

گر دست دهد ز مغزِ گندم نانی،
از می کدویی، ز گوسپندی رانی؛
با دلبرکی نشسته در ویرانی:
عیشی بُوَد آن، نهحدّ هر سلطانی!
(خیّام)

تا کی ز چراغِ مسجد و دودِ کِنِشت!؟
تا چند زیانِ دوزخ و سودِ بهشت!؟
رو با سرِ روزِ اوّلین شو که قلم
اندر ازل آنچه بودنی بود نبشت…
(خیّام)

ایدوست بیا تا غمِ فردا نخوریم
وین یکدَمِ نقد را غنیمت شمریم
فردا که ازیندیرِ کهن درگذریم
با هفتهزارسالهگان سربهسریم
(خیّام)

از دفترِ عمر پاک میباید شد
در چنگِ اجل هلاک میباید شد
ایساقیِ خوشلقا تو فارغ منشین،
آبی دَردِه که خاک میباید شد…
(خیّام)
می میخورم و مخالفان از چپوراست
گویند «مخور باده که دینرا اَعداست!»
چون دانستمکه می عدوی دین است
والله بخورم خونِ عدو را که رواست!
(خیّام)
تا دست بر اتفاق برهم نزنیم،
پایی ز نشاط بر سرِ غم نزنیم.
خیزیم و دَمی زنیم پیشاز دَمِ صبح،
کینصبح بسی دمد که ما دَم نزنیم.
(خیّام)
دورانِ جهان بیمی و ساقی هیچ است!
بیزمزمهی ساز عِراقی هیچ است!
هرچند در احوالِ جهان مینگرم،
حاصلهمه عشرت است و باقی هیچ است!
(خیّام)
یاران بهمُرافقت چو دیدار کنید
شاید که ز دوست یاد بسیار کنید!
چون بادهی خوشگوار نوشید بههم
نوبت چو بهما رسد، نگونسار کنید…
(خیّام)
آنانکه محیطِ فضل و آداب شدند
در جمعِ کمال شمعِ اصحاب شدند
ره زینشبِ تاریک نبردند بهروز
گفتند فسانهییّ و درخواب شدند
(خیّام)
زآنپیشکه غمهات شبیخون آرند
فرمایکهتا بادهی گلگون آرند
تو زر نهیی ایغافلِ نادان که تو را
در خاک نهند و باز بیرون آرند!
(خیّام)
ایچرخ، ز گردشِ تو خرسند نیام
آزاد کنام که لایقِ بند نیام
گر میلِ تو با بیخرد و نااهل است
مننیز چنان اهل و خردمند نیام
(خیّام)