اطلاعیه
اینوبلاگ به آدرس http://pinkbooklet.wordpress.com منتقل شده است. برای اطلاعاتِ بیشتر، اینجا را ببینید.

265
• قصیدهی عبید زاکانی در مدح سلطان مُعِزّالدین اویس جلایری
گیتی ز یُمنِ عاطفتِ شاهِ کامگار،
خورشیدِ عدلگستر و جمشیدِ روزگار؛
سلطانِ چار رکن و سلیمانِ ششجهت،
دارای هفتکشور و معمارِ نُهحصار؛
گشت آنچنانکه باز بر او رشگ میبرند
جَنّاتِ عَدن هرنفسی صدهزاربار!
264
موعظهی اخلاقی برای هنرمندیکه با فساد بهشهرت رسیده، مثلِ برشمردنِ فوائدِ گیاهخواری برای یکگرگِ کهنهکار است. (سیّدحسن حسینی)

263
راستی، کجکُلَها، عهدِ تو سخت آمد سست!
رفتی و عهد شکستی، نَبُد اینکار درست!
رندی و مستی و دیوانهگری پیشهی من
شوخی و دلبری و پردهدری شیوهی توست!
خاک بر آبِ بقا باد که از آتشِ عشق
یافت خضرِ دلِ من آنچه سکندر میجُست!
خیزد از یزد چو من فرّخی استادِ سخن
(خاست گر عنصری از بلخ و ابوالفتح از بُست!)

262
• نمایشگاه! (قیصر امینپور)
انگار حبابرا تماشا کردیم،
یا رقص سرابرا تماشا کردیم؛
در پرده نه طرحی و نه تصویری بود:
تنها خودِ قابرا تماشا کردیم!

261
با من مبند عهد که چون پیچهای باغ
هرجا رسیده، رشتهی پیوند بستهیی!
(سیمین بهبهانی)

260
شبها که بهناز با تو خفتم، همه رفت
دُرها که بهنوکِ مژّه سُفتم، همه رفت
آرامِ دل و مونسِ جانام بودی
رفتیّ و هرآنچه با تو گفتم، همه رفت
(مَهسَتی گنجوی)

259
برخیز بتا، بیار بهرِ دلِ ما
حل کن بهجمالِ خویشتن مشکلِ ما
یککوزه شراب تا بههم نوش کنیم
زآنپیشکه کوزهها کنند از گِلِ ما
(خیّام)

258
هنرمند با میوهی درخت یکفرق بیشتر ندارد: میوه وقتی رسید میافتد، هنرمند وقتی افتاد میرسد. (سیّدحسن حسینی)

257
• خواب چهلساله (قیصر امینپور)
از خواب چهلسالهی خود پا شدهام:
گم بودهام و دوباره پیدا شدهام!
ایحسّ شکوهمندِ غمگین و شگفت!
امروز چهقدر با تو زیبا شدهام!

256
در غمات کاریکه آهِ آتشینام کرده است
آنقدَر دانمکه خاکسترنشینم کرده است
دولتِ وصلِ تو شیرینلب بهرغمِ آسمان
با گدایی خسروِ روی زمینام کرده است
خاکِ کوی آن بهشتیطلعتِ غِلمانسرشت
بینیاز از کوثر و خُلدِ برینام کرده است
(فرّخی یزدی)

255
درویشکه می خورَد بهمیری برسد!
ور روبهَکی خورَد بهشیری برسد!
گر پیر خورَد، جوانی از سر گیرد!
ور زآنکه جوان خورَد بهپیری برسد!
(عبید زاکانی)

254
نسیمِ شوقِ تو چونگل بهلرزهام افگند
برابرت سرِ شادی فرود میآرم!
ولی چهسود، که بیالتفات میگذری
هزارمرتبه گر سر بهخاک بگذارم…
(سیمین بهبهانی)

253
من بی میِ ناب زیستن نتوانم
بیباد کشید بارِ تن نتوانم
من بندهی آندَمام که ساقی گوید
یکجامِ دگر بگیر و من نتوانم
(خیّام)
* اینرباعی بدینصورت به «مَهسَتی گنجوی» هم نسبت داده شده است:
هم مستم و هم غلامِ سرمستانم!
بیزار ز زهد و بندهی ایمانم!
من بندهی آندَمَم که ساقی گوید
یکجامِ دگر بگیر و من نستانم!

252
هنر یعنی شیرجهرفتن در یکقطرهشبنم و احیاناً غرقشدن در آن! (سیّدحسن حسینی)

251
وانکرد از کارِ دل چون عقده بادِ مشکبوی
گردشی در چینِ آنزلفِ پریشان کرد و رفت…
(فرّخی یزدی)

250
• هرچه شعر گل کنم (قیصر امینپور) / برای سیّدحسن حسینیِ عزیزش!
سنگ ناله میکند: رود رودِ بیقرار
کوه گریه میکند: آبشار! آبشار!
آهِ سرد میکشد، باد، بادِ داغدار
خاک میزند بهسر، آسمانِ سوگوار
سرو از کمر خمید، لاله واژگون دمید
برگوبارِ باغ ریخت، سبزِ سبز در بهار
از سلالهی سحاب، از تبارِ آفتاب
آتشِ زبانِ او، ذوالفقارِ آبدار
باورم نمیشود، کی کسی شنیده است:
زیر خاک گم شوند قلّههای استوار؟
بیتو گر دَمی زنم، هردَمی هزارغم!
روی شانهی دلم، هرغمی هزاربار!
هرچه شعر گل کنم، گوشهی جمالِ تو!
هرچه نثر بشکفم، پیشِ پای تو نثار!

249
• فرازیاز قصیدهی عبید زاکانی در وصفِ کرمان و مدح جلالالدّین شاهشجاعِ مظفّری
سپیدهدَم که شهنشاهِ گنبدِ گردان
کشید تیغ و بر اطرافِ شرق گشت روان
سپهر غالیهسا و صبا عبیرآمیز
شمال مِجمَرهگردان، نسیم مژدهرسان
طلوع کرده ز مشرق طلایهی خورشید
(چو از بلادِ حبش پادشاهِ ترکستان)
بهیُمنِ دولت و اقبالِ شاهِ بندهنواز
مرا بهجانب کرمان کشید بخت عِنان
248
تا او چو جام با لبِ بیگانه آشناست
همچونسبو، دو دست ز حسرت بهسر مراست!
گوهر فشاند دیده و تقوای من خرید
تردامنیّ و وسوسهی چشمِ تر مراست!
گوهرفروشِ شهر بهچیزی نمیخرد
اشکیکه پروریده بهخونِ جگر مراست
اینچشمِ خونفشان مگرم آگهی دهد!
ورنه کجا ز حالِ دلِ خود خبر مراست!؟
سیمین، شباب، رهگذرینغمهساز بود
هردَم بهگوش، زمزمهاش دورتر مراست…

247
هرگه که دلام فرصتِ آندَم جوید
کز صد غمِ دل با تو یکی برگوید،
نامحرم و ناجنس درآندَم گویی
از چرخ ببارد! از زمین برروید!
(مَهسَتی گنجوی)

246
گر آمدنام بهمن بُدی، نامدمی
ور نیز بهخودشدن بُدی کی شدمی
به زآن نبُدی که اندرین کونوفساد
نه آمدمی، نه شدمی، نه بُدَمی
(خیّام)

245
فقط یکخفّاشِ حرفهیی میتواند در وسطِ روز آفتابرا منکر شود. (سیّدحسن حسینی)

244
سایهی سنگ بر آیینهی خورشید چرا؟
خودمانیم، بگو اینهمه تردید چرا؟
نیست چون چشمِ مرا تابِ دَمی خیرهشدن
طعن و تردید بهسرچشمهی خورشید چرا؟
(قیصر امینپور)

243
نیست بیخود گردشِ این هفتکاخِ گِردگـَرد
زآنکه هر گردندهرا، ناچار، گرداننده است
(فرّخی یزدی)

242
تکیه کردم بر محبّت همچو نیلوفر بر آب
اعتبار از پایهی بیاعتباری داشتم!
(سیمین بهبهانی)

241
تا ساخته شخصِ من و پرداختهاند
در زیرِ لگدکوبِ غم انداختهاند
گویی منِ زردروی دلسوختهرا
چونشمع برای سوختن ساختهاند
(عبید زاکانی)

240
ایّام برآن استکه تا بتواند
یکروز مرا بهکامِ دل ننشاند!
عهدی دارد فلک که تا گِردِ جهان
خود میگردد، مرا همیگرداند!
(مَهسَتی گنجوی)

239
در صومعه و مدرسه و دِیر و کِنِشت
ترسندهی دوزخاند و جویای بهشت
آنکس که ز اسرارِ خدا باخبر است
زینتخم در اندرونِ دل هیچ نکِشت
(خیّام)

238

237
• فرازیاز قصیدهی عبید زاکانی در مدح سلطان جمالالدّین شاهشیخ ابواسحق اینجو و ایوانیکه او در شیراز ساخت
نفحاتِ نسیمِ عَنبَربار
میکند باز جلوه در گلزار
باز بر یاد میدهد دلرا
شادیِ پار و عشرتِ پیرار
دستِ موساست در طلیعهی صبح
دَم عیساست در نسیمِ بهار
236
• هنگامِ رسیدن (قیصر امینپور)
ایآرزوی اوّلینگامِ رسیدن،
بر جادّههای بیسرانجامِ رسیدن!
کارِ جهان جز بر مدارِ آرزو نیست!
(با اینهمه دلهای ناکامِ رسیدن)
دل در خیالِ رفتن و من فکرِ ماندن
او پختهی راه است و من خامِ رسیدن
بر خامیام نامِ تمامی میگذارم!
بر رخوتِ درماندهگی، نامِ رسیدن!
هرچه دویدم، جادّه از من پیشتر بود
پیچیدهدر راه است، ابهامِ رسیدن
از آنکبوترهای بیپروا که رفتند
یکمشتپَر جا مانده بر بامِ رسیدن
ایکالِ دور از دسترس، ایشعرِ تازه!
میچینمات، امّا بههنگامِ رسیدن!

235
هرلحظه مزن در که درینخانه کسی نیست
بیهوده مکن ناله که فریادرسی نیست
شهریکه شه و شحنه و شیخاش همه مستاند
شاهد شکند شیشه که بیمِ عسسی نیست
آزادی اگر میطلبی غرقهبهخون باش
کاین گلبنِ نوخاسته بیخاروخسی نیست
234
• رفتم امّا… (سیمین بهبهانی)
رفتم امّا دلِ من مانده برِ دوست هنوز!
میبرم جسمی و، جان در گروِ اوست هنوز!
گرچه با دوریِ او زندهگیام نیست، ولی
یادِ او میدَمَدَم جان بهرگوپوست هنوز!
رشتهی مهر و وفا شُکر که از دست نرفت:
بر سرِ شانهی من تاری ازآنموست هنوز!
تا ز دل نالهی جانسوز برآرم، همهعمر
همچو چنگام سرِ غم بر سرِ زانوست هنوز!
هم مگر عشق حمایت کند و تربیتی
طبعِ من لالهی صحراییِ خودروست هنوز!
با همهزخم که سیمین بهدل از او دارد
میکشد نعره که آرامِ دلم اوست هنوز…

233
قصّاب منیّ و در غمت میجوشم!
تا کارد بهاستخوان رسد میکوشم!
رسم است تو را که چون کُشی، بفروشی
از بهرِ خدا اگر کُشی، مفروشم…
(مَهسَتی گنجوی)

232
ایکاش که جای آرمیدن بودی
یا اینرهِ دور را رسیدن بودی
یا از پسِ صدهزارسال از دلِ خاک
چونسبزه امیدِ بَردَمیدن بودی…
(خیّام)

231

230
جهاننمای درستی، دلِ شکستهی ماست
کلیدِ قفلِ حقیقت، زبانِ بستهی ماست
نویدِ صلح و امید آنکه میدهد بهبشر
سفیرِ خوشخبر و پیکِ پیخجستهی ماست
مگو چو دانهی تسبیح، از چه پامالیم
که عیب ما همه از رشتهی گسستهی ماست
ز قیدوبندِ جهان فرّخی بُوَد آزاد
که رندِ دربهدر و ازعلاقهرَستهی ماست

229
• فرازیاز قصیدهی عبید زاکانی در مدح سلطان جمالالدّین شاهشیخ ابواسحق اینجو
بهیُمنِ مَعدَلَتِ پادشاهِ بندهنواز
بهشتِ روی زمین است خطّهی شیراز!
فلکمَهابتِ خورشیدرای کیوانقدر!
ستارهجَیشِ مخالفکشِ موافقساز!
فرازِ تخت، چو تو شاهِ کامگار ندید
(سپهر اگرچه بسی گشت بر نشیب و فراز)
بهعهدِ تو جز نی نمیکند ناله!
ز دستِ حادثه جز دف نمیکند آواز!
مرا بهحضرتِ اعلی همینوسیله بس است
که من غریبم و شاهِ جهان غریبنواز
بهصدق، ناطقه از جان و دل زند آمین
چو بنده وردِ دعای شما کند آغاز

228
درینزمانه هیچکس خودش نیست
کسی برای یکنفس خودش نیست
دلیکه گردِ خویش میتند تار،
اگرچه قدرِ یکمگس، خودش نیست
تو دستِکم کمی شبیهِ خود باش!
درینجهان که هیچکس خودش نیست
تمامِ دردِ ما همین خودِ ماست
تمام شد، همین و بس: خودش نیست!
(قیصر امینپور)

227
تا کشد زیبارخی بر چهرهام دستی ز مهر
کاش چونآیینه بر صورت غباری داشتم!
(سیمین بهبهانی)

226
چندانکه بهکارِ خویش وا میبینم
خود را بهغمِ تو مبتلا میبینم.
اینطُرفه که در آینهی دل، شبوروز
من مینگرم ولی تو را میبینم!
(مَهسَتی گنجوی)

225
می گرچه حرام است، ولی تا که خورَد!
وآنگاه چهمقدار و کی و با که خورَد!
هرگاه که اینچهارشرط آید جمع
گر می نخورَد مردم ِدانا، که خورَد!؟
(خیّام)

224
اگر خفّاش هم باشی، خواهناخواه با حرکتِ زمین بهگِردِ خورشید میگردی! (سیّدحسن حسینی)

223
ای شعلهیی از پرتو رویات: خورشید!
رویام ز غمات زرد شد و موی سپید!
از وصلِ تو هرکه بود در جملهجهان
برداشت نصیبیّ و منِ خسته: امید!
(عبید زاکانی)

222
آنیکه بهچشمِ عاشقان «آن» است
در منظرِ چشمِ بینظر «این» است!
سیلیستکه میبرَد درختانرا
باران بهعبارتِ دگر این است!
«اینهیزم، هرچه خشکتر، خوشتر!»:
جنگل بهروایتِ تبر این است!
رفتیم بهجستجوی زیبایی
در جادهی آینه سفر این است…
(قیصر امینپور)

221
کوهکندن درخورِ سرپنجهی عشق است و بس
وَرنَه اینزور و هنر در تیشهی فرهاد نیست!
یا اسیرانِ قفسرا نیست کس فریادرس
یا مرا از ناامیدی حالتِ فریاد نیست!
کرده ازبس فرّخی شاگردیِ اهلِ سخن
در غزلگفتن کسی مانندِ او استاد نیست!

220
از من بهسوی دشمنِ من راه جستهیی
نوریّ و در بلورِ دلِ من شکستهیی!
(سیمین بهبهانی)

219
جانا نفسی دور نهیی از یادم
دلتنگ مشو گر ز تو دور افتادم
گر آب شود جهان و آتش گیرد
من خاک شوم تا بهتو آرَد بادم…
(مَهسَتی گنجوی)

218
افسوسکه بیفایده پَرسوده شدیم
وز داسِ سپهرِ سرنگون سوده شدیم
دردا و ندامتا که تا چشم زدیم
نابوده بهکامِ خویش، نابوده شدیم
(خیّام)

217
من برآنمکه همقیافهبودنِ «مرد» با «درد» اتفاقی نیست. (سیّدحسن حسینی)

