اطلاعیه

نوامبر 28, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

این‌وبلاگ به آدرس http://pinkbooklet.wordpress.com منتقل شده است. برای اطلاعاتِ بیش‌تر، این‌جا را ببینید.

دسته‌ها:Uncategorized

265

نوامبر 26, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

• قصیده‌ی عبید زاکانی در مدح سلطان مُعِزّالدین اویس جلایری

گیتی ز یُمنِ عاطفتِ شاهِ کامگار،

خورشیدِ عدل‌گستر و جمشیدِ روزگار؛

سلطانِ چار رکن و سلیمانِ شش‌جهت،

دارای هفت‌کشور و معمارِ نُه‌حصار؛

گشت آن‌چنان‌که باز بر او رشگ می‌برند

جَنّاتِ عَدن هرنفسی صدهزاربار!

بیشتر بخوانید…

دسته‌ها:عبید زاکانی

264

نوامبر 26, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

موعظه‌ی اخلاقی برای هنرمندی‌که با فساد به‌شهرت رسیده، مثلِ برشمردنِ فوائدِ گیاه‌خواری برای یک‌گرگِ کهنه‌کار است. (سیّدحسن حسینی)

دسته‌ها:سیّدحسن حسینی

263

نوامبر 26, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

راستی، کج‌کُلَها، عهدِ تو سخت آمد سست!

رفتی و عهد شکستی، نَبُد این‌کار درست!

رندی و مستی و دیوانه‌گری پیشه‌ی من

شوخی و دلبری و پرده‌دری شیوه‌ی توست!

خاک بر آبِ بقا باد که از آتشِ عشق

یافت خضرِ دلِ من آن‌چه سکندر می‌جُست!

خیزد از یزد چو من فرّخی استادِ سخن

(خاست گر عنصری از بلخ و ابوالفتح از بُست!)

دسته‌ها:فرّخی یزدی

262

نوامبر 26, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

• نمایش‌گاه! (قیصر امین‌پور)

انگار حباب‌را تماشا کردیم،

یا رقص سراب‌را تماشا کردیم؛

در پرده نه طرحی و نه تصویری بود:

تنها خودِ قاب‌را تماشا کردیم!

دسته‌ها:قیصر امین‌پور

261

نوامبر 26, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

با من مبند عهد که چون پیچ‌های باغ

هرجا رسیده، رشته‌ی پیوند بسته‌یی!

(سیمین بهبهانی)

دسته‌ها:سیمین بهبهانی

260

نوامبر 26, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

شب‌ها که به‌ناز با تو خفتم، همه رفت

دُرها که به‌نوکِ مژّه سُفتم، همه رفت

آرامِ دل و مونسِ جان‌ام بودی

رفتیّ و هرآن‌چه با تو گفتم، همه رفت

(مَهسَتی گنجوی)

دسته‌ها:مَهسَتی گنجوی

259

نوامبر 26, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

برخیز بتا، بیار بهرِ دلِ ما

حل کن به‌جمالِ خویشتن مشکلِ ما

یک‌کوزه شراب تا به‌هم نوش کنیم

زآن‌پیش‌که کوزه‌ها کنند از گِلِ ما

(خیّام)

دسته‌ها:خیّام

258

نوامبر 26, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

هنرمند با میوه‌ی درخت یک‌فرق بیش‌تر ندارد: میوه وقتی رسید می‌افتد، هنرمند وقتی افتاد می‌رسد. (سیّدحسن حسینی)

دسته‌ها:سیّدحسن حسینی

257

نوامبر 26, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

• خواب چهل‌ساله (قیصر امین‌پور)

از خواب چهل‌ساله‌ی خود پا شده‌ام:

گم بوده‌ام و دوباره پیدا شده‌ام!

ای‌حسّ شکوه‌مندِ غم‌گین و شگفت!

امروز چه‌قدر با تو زیبا شده‌ام!

 

دسته‌ها:قیصر امین‌پور

256

نوامبر 26, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

در غم‌ات کاری‌که آهِ آتشین‌ام کرده است

آن‌قدَر دانم‌که خاکسترنشینم کرده است

دولتِ وصلِ تو شیرین‌لب به‌رغمِ آسمان

با گدایی خسروِ روی زمین‌ام کرده است

خاکِ کوی آن بهشتی‌طلعتِ غِلمان‌سرشت

بی‌نیاز از کوثر و خُلدِ برین‌ام کرده است

(فرّخی یزدی)

دسته‌ها:فرّخی یزدی

255

نوامبر 26, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

درویش‌که می خورَد به‌میری برسد!

ور روبهَکی خورَد به‌شیری برسد!

گر پیر خورَد، جوانی از سر گیرد!

ور زآن‌که جوان خورَد به‌پیری برسد!

(عبید زاکانی)

دسته‌ها:عبید زاکانی

254

نوامبر 26, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

نسیمِ شوقِ تو چون‌گل به‌لرزه‌ام افگند

برابرت سرِ شادی فرود می‌آرم!

ولی چه‌سود، که بی‌التفات می‌گذری

هزارمرتبه گر سر به‌خاک بگذارم…

(سیمین بهبهانی)

دسته‌ها:سیمین بهبهانی

253

نوامبر 26, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

من بی میِ ناب زیستن نتوانم

بی‌باد کشید بارِ تن نتوانم

من بنده‌ی آن‌دَم‌ام که ساقی گوید

یک‌جامِ دگر بگیر و من نتوانم

(خیّام)


* این‌رباعی بدین‌صورت به «مَهسَتی گنجوی» هم نسبت داده شده است:

هم مستم و هم غلامِ سرمستانم!

بیزار ز زهد و بنده‌ی ایمانم!

من بنده‌ی آن‌دَمَم که ساقی گوید

یک‌جامِ دگر بگیر و من نستانم!

252

نوامبر 26, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

هنر یعنی شیرجه‌رفتن در یک‌قطره‌شبنم و احیاناً غرق‌شدن در آن! (سیّدحسن حسینی)

دسته‌ها:سیّدحسن حسینی

251

نوامبر 26, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

وانکرد از کارِ دل چون عقده بادِ مشک‌بوی

گردشی در چینِ آن‌زلفِ پریشان کرد و رفت…

(فرّخی یزدی)

دسته‌ها:فرّخی یزدی

250

نوامبر 26, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

• هرچه شعر گل کنم (قیصر امین‌پور) / برای سیّدحسن حسینیِ عزیزش!

سنگ ناله می‌کند: رود رودِ بی‌قرار

کوه گریه می‌کند: آبشار! آبشار!

آهِ سرد می‌کشد، باد، بادِ داغ‌دار

خاک می‌زند به‌سر، آسمانِ سوگوار

سرو از کمر خمید، لاله واژگون دمید

برگ‌وبارِ باغ ریخت، سبزِ سبز در بهار

از سلاله‌ی سحاب، از تبارِ آفتاب

آتشِ زبانِ او، ذوالفقارِ آب‌دار

باورم نمی‌شود، کی کسی شنیده است:

زیر خاک گم شوند قلّه‌های استوار؟

بی‌تو گر دَمی زنم، هردَمی هزارغم!

روی شانه‌ی دلم، هرغمی هزاربار!

هرچه شعر گل کنم، گوشه‌ی جمالِ تو!

هرچه نثر بشکفم، پیشِ پای تو نثار!

دسته‌ها:قیصر امین‌پور

249

نوامبر 26, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

• فرازی‌از قصیده‌ی عبید زاکانی در وصفِ کرمان و مدح جلال‌الدّین شاه‌شجاعِ مظفّری

سپیده‌دَم که شهنشاهِ گنبدِ گردان

کشید تیغ و بر اطرافِ شرق گشت روان

سپهر غالیه‌سا و صبا عبیرآمیز

شمال مِجمَره‌گردان، نسیم مژده‌رسان

طلوع کرده ز مشرق طلایه‌ی خورشید

(چو از بلادِ حبش پادشاهِ ترکستان)

به‌یُمنِ دولت و اقبالِ شاهِ بنده‌نواز

مرا به‌جانب کرمان کشید بخت عِنان

بیشتر بخوانید…

دسته‌ها:عبید زاکانی

248

نوامبر 26, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

تا او چو جام با لبِ بیگانه آشناست

هم‌چون‌سبو، دو دست ز حسرت به‌سر مراست!

گوهر فشاند دیده و تقوای من خرید

تردامنیّ و وسوسه‌ی چشمِ تر مراست!

گوهرفروشِ شهر به‌چیزی نمی‌خرد

اشکی‌که پروریده به‌خونِ جگر مراست

این‌چشمِ خون‌فشان مگرم آگهی دهد!

ورنه کجا ز حالِ دلِ خود خبر مراست!؟

سیمین، شباب، رهگذری‌نغمه‌ساز بود

هردَم به‌گوش، زمزمه‌اش دورتر مراست…

دسته‌ها:سیمین بهبهانی

247

نوامبر 26, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

هرگه که دل‌ام فرصتِ آن‌دَم جوید

کز صد غمِ دل با تو یکی برگوید،

نامحرم و ناجنس درآن‌دَم گویی

از چرخ ببارد! از زمین برروید!

(مَهسَتی گنجوی)

دسته‌ها:مَهسَتی گنجوی

246

نوامبر 26, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

گر آمدن‌ام به‌من بُدی، نامدمی

ور نیز به‌خودشدن بُدی کی شدمی

به زآن نبُدی که اندرین کون‌وفساد

نه آمدمی، نه شدمی، نه بُدَمی

(خیّام)

دسته‌ها:خیّام

245

نوامبر 26, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

فقط یک‌خفّاشِ حرفه‌یی می‌تواند در وسطِ روز آفتاب‌را منکر شود. (سیّدحسن حسینی)

دسته‌ها:سیّدحسن حسینی

244

نوامبر 26, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

سایه‌ی سنگ بر آیینه‌ی خورشید چرا؟

خودمانیم، بگو این‌همه تردید چرا؟

نیست چون چشمِ مرا تابِ دَمی خیره‌شدن

طعن و تردید به‌سرچشمه‌ی خورشید چرا؟

(قیصر امین‌پور)

دسته‌ها:قیصر امین‌پور

243

نوامبر 26, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

نیست بی‌خود گردشِ این هفت‌کاخِ گِردگـَرد

زآن‌که هر گردنده‌را، ناچار، گرداننده است

(فرّخی یزدی)

دسته‌ها:فرّخی یزدی

242

نوامبر 26, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

تکیه کردم بر محبّت هم‌چو نیلوفر بر آب

اعتبار از پایه‌ی بی‌اعتباری داشتم!

(سیمین بهبهانی)

دسته‌ها:سیمین بهبهانی

241

نوامبر 26, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

تا ساخته شخصِ من و پرداخته‌اند

در زیرِ لگدکوبِ غم انداخته‌اند

گویی منِ زردروی دلسوخته‌را

چون‌شمع برای سوختن ساخته‌اند

(عبید زاکانی)

دسته‌ها:عبید زاکانی

240

نوامبر 26, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

ایّام برآن است‌که تا بتواند

یک‌روز مرا به‌کامِ دل ننشاند!

عهدی دارد فلک که تا گِردِ جهان

خود می‌گردد، مرا همی‌گرداند!

(مَهسَتی گنجوی)

دسته‌ها:مَهسَتی گنجوی

239

نوامبر 26, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

در صومعه و مدرسه و دِیر و کِنِشت

ترسنده‌ی دوزخ‌اند و جویای بهشت

آن‌کس که ز اسرارِ خدا باخبر است

زین‌تخم در اندرونِ دل هیچ نکِشت

(خیّام)

دسته‌ها:خیّام

238

نوامبر 26, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال
مشکلِ اکثرِ پیامبران این بود که می‌بایست برای کورها کارهای چشم‌گیر انجام دهند! (سیّدحسن حسینی)
دسته‌ها:سیّدحسن حسینی

237

نوامبر 26, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

• فرازی‌از قصیده‌ی عبید زاکانی در مدح سلطان جمال‌الدّین شاه‌شیخ ابواسحق اینجو و ایوانی‌که او در شیراز ساخت

نفحاتِ نسیمِ عَنبَربار

می‌کند باز جلوه در گلزار

باز بر یاد می‌دهد دل‌را

شادیِ پار و عشرتِ پیرار

دستِ موساست در طلیعه‌ی صبح

دَم عیساست در نسیمِ بهار

بیشتر بخوانید…

دسته‌ها:عبید زاکانی

236

نوامبر 26, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

• هنگامِ رسیدن (قیصر امین‌پور)

ای‌آرزوی اوّلین‌گامِ رسیدن،

بر جادّه‌های بی‌سرانجامِ رسیدن!

کارِ جهان جز بر مدارِ آرزو نیست!

(با این‌همه دل‌های ناکامِ رسیدن)

دل در خیالِ رفتن و من فکرِ ماندن

او پخته‌ی راه است و من خامِ رسیدن

بر خامی‌ام نامِ تمامی می‌گذارم!

بر رخوتِ درمانده‌گی، نامِ رسیدن!

هرچه دویدم، جادّه از من پیش‌تر بود

پیچیده‌در راه است، ابهامِ رسیدن

از آن‌کبوترهای بی‌پروا که رفتند

یک‌مشت‌پَر جا مانده بر بامِ رسیدن

ای‌کالِ دور از دسترس، ای‌شعرِ تازه!

می‌چینم‌ات، امّا به‌هنگامِ رسیدن!

دسته‌ها:قیصر امین‌پور

235

نوامبر 26, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

هرلحظه مزن در که درین‌خانه کسی نیست

بی‌هوده مکن ناله که فریادرسی نیست

شهری‌که شه و شحنه و شیخ‌اش همه مست‌اند

شاهد شکند شیشه که بیمِ عسسی نیست

آزادی اگر می‌طلبی غرقه‌به‌خون باش

کاین گل‌بنِ نوخاسته بی‌خاروخسی نیست

بیشتر بخوانید…

دسته‌ها:فرّخی یزدی

234

نوامبر 26, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

• رفتم امّا… (سیمین بهبهانی)

 

رفتم امّا دلِ من مانده برِ دوست هنوز!

می‌برم جسمی و، جان در گروِ اوست هنوز!

گرچه با دوریِ او زنده‌گی‌ام نیست، ولی

یادِ او می‌دَمَدَم جان به‌رگ‌وپوست هنوز!

رشته‌ی مهر و وفا شُکر که از دست نرفت:

بر سرِ شانه‌ی من تاری ازآن‌موست هنوز!

تا ز دل ناله‌ی جانسوز برآرم، همه‌عمر

هم‌چو چنگ‌ام سرِ غم بر سرِ زانوست هنوز!

هم مگر عشق حمایت کند و تربیتی

طبعِ من لاله‌ی صحراییِ خودروست هنوز!

با همه‌زخم که سیمین به‌دل از او دارد

می‌کشد نعره که آرامِ دلم اوست هنوز…

دسته‌ها:سیمین بهبهانی

233

نوامبر 26, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

قصّاب منیّ و در غمت می‌جوشم!

تا کارد به‌استخوان رسد می‌کوشم!

رسم است تو را که چون کُشی، بفروشی

از بهرِ خدا اگر کُشی، مفروشم…

(مَهسَتی گنجوی)

دسته‌ها:مَهسَتی گنجوی

232

نوامبر 26, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

ای‌کاش که جای آرمیدن بودی

یا این‌رهِ دور را رسیدن بودی

یا از پسِ صدهزارسال از دلِ خاک

چون‌سبزه امیدِ بَردَمیدن بودی…

(خیّام)

دسته‌ها:خیّام

231

نوامبر 26, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال
دلنشین‌ترین غزلِ برخی غزل‌سرایانِ معاصر همانا غزلِ خداحافظی است! (سیّدحسن حسینی)
دسته‌ها:سیّدحسن حسینی

230

نوامبر 26, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

جهان‌نمای درستی، دلِ شکسته‌ی ماست

کلیدِ قفلِ حقیقت، زبانِ بسته‌ی ماست

نویدِ صلح و امید آن‌که می‌دهد به‌بشر

سفیرِ خوش‌خبر و پیکِ پی‌خجسته‌ی ماست

مگو چو دانه‌ی تسبیح، از چه پامالیم

که عیب ما همه از رشته‌ی گسسته‌ی ماست

ز قیدوبندِ جهان فرّخی بُوَد آزاد

که رندِ دربه‌در و ازعلاقه‌رَسته‌ی ماست

دسته‌ها:فرّخی یزدی

229

نوامبر 26, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

• فرازی‌از قصیده‌ی عبید زاکانی در مدح سلطان جمال‌الدّین شاه‌شیخ ابواسحق اینجو

به‌یُمنِ مَعدَلَتِ پادشاهِ بنده‌نواز

بهشتِ روی زمین است خطّه‌ی شیراز!

فلک‌مَهابتِ خورشیدرای کیوان‌قدر!

ستاره‌جَیشِ مخالف‌کشِ موافق‌ساز!

فرازِ تخت، چو تو شاهِ کامگار ندید

(سپهر اگرچه بسی گشت بر نشیب و فراز)

به‌عهدِ تو جز نی نمی‌کند ناله!

ز دستِ حادثه جز دف نمی‌کند آواز!

مرا به‌حضرتِ اعلی همین‌وسیله بس است

که من غریبم و شاهِ جهان غریب‌نواز

به‌صدق، ناطقه از جان و دل زند آمین

چو بنده وردِ دعای شما کند آغاز

دسته‌ها:عبید زاکانی

228

نوامبر 26, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

درین‌زمانه هیچ‌کس خودش نیست

کسی برای یک‌نفس خودش نیست

دلی‌که گردِ خویش می‌تند تار،

اگرچه قدرِ یک‌مگس، خودش نیست

تو دستِ‌کم کمی شبیهِ خود باش!

درین‌جهان که هیچ‌کس خودش نیست

تمامِ دردِ ما همین خودِ ماست

تمام شد، همین و بس: خودش نیست!

(قیصر امین‌پور)

دسته‌ها:قیصر امین‌پور

227

نوامبر 26, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

تا کشد زیبارخی بر چهره‌ام دستی ز مهر

کاش چون‌آیینه بر صورت غباری داشتم!

(سیمین بهبهانی)

دسته‌ها:سیمین بهبهانی

226

نوامبر 26, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

چندان‌که به‌کارِ خویش وا می‌بینم

خود را به‌غمِ تو مبتلا می‌بینم.

این‌طُرفه که در آینه‌ی دل، شب‌وروز

من می‌نگرم ولی تو را می‌بینم!

(مَهسَتی گنجوی)

دسته‌ها:مَهسَتی گنجوی

225

نوامبر 26, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

می گرچه حرام است، ولی تا که خورَد!

وآن‌گاه چه‌مقدار و کی و با که خورَد!

هرگاه که این‌چهارشرط آید جمع

گر می نخورَد مردم ِدانا، که خورَد!؟

(خیّام)

دسته‌ها:خیّام

224

نوامبر 26, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

اگر خفّاش هم باشی، خواه‌ناخواه با حرکتِ زمین به‌گِردِ خورشید می‌گردی! (سیّدحسن حسینی)

دسته‌ها:سیّدحسن حسینی

223

نوامبر 26, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

ای شعله‌یی از پرتو روی‌ات: خورشید!

روی‌ام ز غم‌ات زرد شد و موی سپید!

از وصلِ تو هرکه بود در جمله‌جهان

برداشت نصیبیّ و منِ خسته: امید!

(عبید زاکانی)

دسته‌ها:عبید زاکانی

222

نوامبر 26, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

آنی‌که به‌چشمِ عاشقان «آن» است

در منظرِ چشمِ بی‌نظر «این» است!

سیلی‌ست‌که می‌برَد درختان‌را

باران به‌عبارتِ دگر این است!

«این‌هیزم، هرچه خشک‌تر، خوش‌تر!»:

جنگل به‌روایتِ تبر این است!

رفتیم به‌جستجوی زیبایی

در جاده‌ی آینه سفر این است…

(قیصر امین‌پور)

دسته‌ها:قیصر امین‌پور

221

نوامبر 26, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

کوه‌کندن درخورِ سرپنجه‌ی عشق است و بس

وَرنَه این‌زور و هنر در تیشه‌ی فرهاد نیست!

یا اسیرانِ قفس‌را نیست کس فریادرس

یا مرا از ناامیدی حالتِ فریاد نیست!

کرده ازبس فرّخی شاگردیِ اهلِ سخن

در غزل‌گفتن کسی مانندِ او استاد نیست!

دسته‌ها:فرّخی یزدی

220

نوامبر 26, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

از من به‌سوی دشمنِ من راه جسته‌یی

نوریّ و در بلورِ دلِ من شکسته‌یی!

(سیمین بهبهانی)

دسته‌ها:سیمین بهبهانی

219

نوامبر 26, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

جانا نفسی دور نه‌یی از یادم

دلتنگ مشو گر ز تو دور افتادم

گر آب شود جهان و آتش گیرد

من خاک شوم تا به‌تو آرَد بادم…

(مَهسَتی گنجوی)

دسته‌ها:مَهسَتی گنجوی

218

نوامبر 26, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

افسوس‌که بی‌فایده پَرسوده شدیم

وز داسِ سپهرِ سرنگون سوده شدیم

دردا و ندامتا که تا چشم زدیم

نابوده به‌کامِ خویش، نابوده شدیم

(خیّام)

دسته‌ها:خیّام

217

نوامبر 26, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

من برآنم‌که هم‌قیافه‌بودنِ «مرد» با «درد» اتفاقی نیست. (سیّدحسن حسینی)

دسته‌ها:سیّدحسن حسینی